my disturbed mind

. pain demands to be felt .


دقیقا دوماه پیش، همین روز

 دوماه پیش همین روز قرار بود بعد از کلی درس خوندن و راجع ب مراسم خواستگاری و عقد داداش حرف زدن بخوابیم و صبح فرداش با تمام توان باز درس بخونم. اما، گویا هیچوقت قرار نبود اونطوری بگذره. 

بی خبر از همه جا و با کمی دل شوره ی از ناکجاآباد اومده دنبال شماره موبایل یکی از بچه ها بودم از این و اون ک فرداش تو کتابخونه واسم فلان کتاب رو بیاره. موبایل بابا زنگ خورد. مکالمه ی کوتاه و نسبتا عادی ای بود و بعد، رفت دم در خونه. همچنان ک داشتم اس ام اس میدادم ب این و اون بلکه شمارشو گیر بیارم درست یادم نیست اول دایی اومد یا شوهرعمه؟! بعد چند دقیقه بازم یادم نیست کدوم یکی از فامیل بود؛ اونم اومد. داشتم مشکوک میشدم. موبایل رو گذاشتم رو میز، سارافون راحتی پوشیدم و رفتم پیش آقایون م دم در بودن. تا اونموقع چندتا از دوستای داداش هم اومده بودن. پچ پچ میکردن و کسی جواب درستی نمیداد.
میگفتن داداش تصادف کرده ولی نگران نباشینا، چیزیش نیست.
پس چرا همتون اومدین اینجا؟؟ واسه ی تصادف ساده؟
همون شب نمیدونم کی، اما مامان و بابا و خاله و شوهر خاله و دایی رفتن تهران._داداش تهران زندگی میکرد_
ب خیال ساده بودن تصادف من و داداش کوچیک تر رو بردن خونه عمه. نمیدونستم چ کنم؟ از دوستای تهرانش پرسیدن چی شده!؟ اونا هم جوابی ندادن.
حالا میفهمم اونموقع هیچکی هیچ جوابی نداشت ک بده. چی میخواستن بگن بیچاره ها؟ چطور باید میگفتن داداش 26 سالت درجا رفته. موقعِ اون تصادف لعنتی. تو همون شب لعنتی!
هیچکی نمیدونست اینو چطور ب ما بگه.
و فرداش  . . .
زجه های مامان، فریادای بابا، ناله های داداش کوچیکه، و سکوت من.
اونموقع فقط میدونستنم دگ بچه ی بزرگ خانواده ام و باید ب خاطر بقیه هیچی نگم و هواشونو داشته باشم. همون روزا ک هیچی نمیگفتم، وقتی مامانبزرگی میگفت این داغه الان نمیفهمه چی شده تو ذهنم مسخرش میکردم. میخواستم ب همشون بگم خفه شیید بابا!
نمیشد.
الان میفهمم وقتی میگفتن داد بزن مهدیس! و من کار خودمو میکردم چ غلط بزرگی کردم.
دگ هیچوقت نمیتونم داد بزنم، با صدای بلند گریه کنم چون بقیه آروم تر از قبل هستن و من تازه بخام شروع کنم، بیشتر اذیت میشن.
هنوز صدای زجه های اون روز لعنتی رو میشنوم. تک تک لحظات اون روز لعنتی جلو چشممه، اما هیچی یادم نیست.
امیدوارم هیچکی نفهمه امروز چندمه!
+ ب سفارش دوست عزیزی سعی میکنم بیشتر پست بذارم اما مثبت بودنشون رو ضمانت نمیکنم.
بسیار تسلیت میگم
غم اخرتون باشه
یه لحظه خودمو جات گذاشتم داداش ندارم اما موهای تنم سیخ شد هعی
يكشنبه ۱۴ شهریور ۹۵ , ۰۸:۴۲ علی رضا عظیمی راد
خدا بهتون صبر بده
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد ...
وای عزیزم.. ای وای..
خیلی متاسفم :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan