my disturbed mind

. pain demands to be felt .


مطلب 155

امروز سرکلاس داشتم فک میکردم چرا دیگه نمینویسم؟! چی شد ک اینطوری شد؟!

ولی بازم خوبه ک اینجا هست. برا خودم. از 4 سال پیش میتونم تغییراتم رو حس کنم. روند تغییر مسیر فکریم حداقل برای خودم مشخصه. و خوبه ک از همه این تغییرات راضیم. هرچند از «من» قبلیم خیلی خوشم نمیاد اما میدونم اگه اون نبود، الان، این «من» هم نبود. 

همه کارها و افکار ریز و درشت زندگی گذشته م الانم رو ساخته و دیدن روند تغییرات کلیم تو این چهارسال، با آرشیو اینجا، بهم یاد میده چقدر همیشه باید به فرایند اعتماد کرد. 

روزگارم همونطوری میگذره که چندسال پیش دلم میخواست ی روزی اینطوری بشه و این عالیه. این ک در مورد روال بودن روزگارم بنویسم البته ک دلیل بر عدم وجود افسردگی در من نمیشه؛ اما خب این روزا کیه ک افسرده نباشه؟! هرکسی به هردلیلی بنابر ظرفیتش، افسردگی رو، کم یا زیاد، به دوش می کشه.

روزگار آکادمیکم هم طبق خواست خودم و نیاز هدفم کلی شلوغ و البته خوب شده. در مورد جزئیاتش نیاز نیست بنویسم اما کلا راضیم!

از شروع رابطه م دو ماه و 18-19 روز می گذره. ازش خوشم میاد. خوشحالم که اجازه دادم دنیاهامون به هم نزدیک شه و خوشحال تر که دنیاش تقریبا همون تصوریه ک داشتم. اولین نفریه ک از بودن باش حتی با این فاصله دور قلبم ب تپش میفته و برای دیدنش انقدر زیاد ذوق دارم. امیدوارم ناامیدم نکنه.

آرزوهای چندسال پیشم دارن یکی یکی هدف میشن. یکی یکی برنامه ریزی میکنم و کم کم بهشون میرسم. 

+ یاد گرفتم اگه ب خودم سخت نگیرم هیچوقت اونی ک میخوام نمیشه. و اگه سخت بگیرم حتی بهتر از تصورم میشه. 

++ و هیچ چیز یاد داداش و دلتنگیش رو کم نمیکنه!

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan