my disturbed mind

. pain demands to be felt .


حسرت

دیشب خواب دیدم داداش اومده خونه. همه میدونستیم از زندان آزاد شده و همه میدونستیم جرمش غیر عمد بوده و از این بابت خوشحال بودیم. ولی زندگی با همون روال عادی پیش می رفت. کسی حرفی از زندان نمیزد و فقط همگی خوشحال بودیم. 

با اون نگاه های مهربونش بهم زل میزد، لبخند میزد و من کیف میکردم.

کاش تکرار شدنی بود!

کاش الان زنگ میزد میگفت ناهار میرسم خونه، آش درست کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan