my disturbed mind

. pain demands to be felt .


وفاداری و حق گویی نه کار هرکسی باشد!

دوست!
معنی لغوی این کلمه ب خودی خود گویای مفاهیم زیادیه. تو لغت نامه معین اومده :
”دوست
(ص.)
?- یار, همدم.
?- عاشق.
?-  معشوق.“
اما جدیدا یطوری شده، دوستت فقط بت نارو نزنه باید کمال تشکر رو ازش به جا بیاری.
اینکه چندتا دوست داشتم تا الان، چندتاشون رو فک میکردم صمیمی هستم باشون، چندتاشون مزخرف ترین ادمای دورم بودن؛ خیلی مهم نیست. مهم اینه الان دگ یاد گرفتم ی نفر رو باید از چندین فیلتر رد کنم و اونموقع اگه انسانیتش ثابت شه واسم، دوستٍ خودم بدونمش!
ب نظرم دوست اونی نیست ک 24ی باهات باشه یا باش بحرفی، برعکس؛ دوست اونه ک 24ی از بودنش مطمئن باشی.
دوستی یعنی ی رابطه ای ک ممکنه نیم ساعت در روز با طرف باشی اما همون اندازه اونقد بهت انرژی بده ک ب کل کارات برسی.ن اینکه همیشه باهم باشین و همیشه از خراب شدن رابطه بترسی.
دوست اونه ک مختصر و مفید ب دوستش انگیزه بده و نذاره وقتشون واسه حرفا و کارای تکراری تلف شه! اونیه ک اونقدر میخای باشه ک حاضری هرکاری واسه بودنش انجام بدی در عین اینکه از بودنش مطمئنی!
دوستای بیخودتون رو خیلی راحت از زندگیتون خارج کنین. این دسته از ادما فقط حس بد میدن بهتون.
حواسمون باشه ب کی میگیم دوست!
فی الواقع فکر کنم کلا یک یا دوتا دوست دارم. •_•

+ خیر سرم ۱۶ روز دگ کنکور دارم. |:

۲+ گزینه کامنت بالای پسته. انقد کامنت پست جدید رو واسه پستای قبلی نذارین لطفا. |:


کیستی تو؟

 جسمهای خسته ما در رکود خویش 

 زندگی را شکل میبخشند 

 ای بسا پرسیده ام از خود 

 زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟ 

 یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟ 

 همچنان شب کور 

 میگریزم روز و شب از نور 

 تا نتابد سایه ام بر خاک 

 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان 

 راه می بندم به روزنها 

 می خزم در گوشه ای تنها 

. . .

 سایه من کو ؟ 

 او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید 

 من من گمگشته را در خویش می جوید 

. . .  

 از تو می پرسم 

 ای خدا ... ای سایه ابهام 

 پس چرا بر من نمیخندد 

 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام 

. . .

 گر ترا در سینه گنج نور پنهانست 

 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما 

 آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او 

 یا که او را محو کن در زیر پای ما 

. . .  

 شب خداوندا 

 سایه روح سیاه کیست ؟ 

 وه که لبریزم 

 از هزاران پرسش خاموش 

 بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش 

 این شب تاریک 

 سایه روح خداوند است 

 سایه روحی که آسان می کشد بر دوش 

 بار رنج بندگان تیره روزش را 

 آه ... 

 او چه میگوید ؟ 

 او چه میگوید ؟ 

 خسته و سرگشته و حیران 

 میدوم در راه پرسش های بی پایان 


همراه

هشت کتاب رو ب نیت س باز کردم..

سهراب هم حافظیه واسه خودش خدایی!

« 

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.

تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه 

تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم ، 

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام 

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.


میان ما سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.

میان ما «هزار و یک شب» جست و جوهاست.

»

twitt

دوس دارم با یکی بحرفم.

از تمام نیازام و افکارم بگم براش و اون ن مسخرم کنه ن بحثو عوض کنه و ن بگه این چیزا ب سن تو نمیخوره.

یکی ک بتونه حرفمو بفهمه.


 + همچو آن رقاصه ی هندو ب ناز

پای میکوبم ولی بر گور خویش

وه ک با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

(فروغ.ف)

+ توییت طور پست میکنم! دونقطه دی


میتوان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را

بار اول آلارم رو اسنوز میکنم،بار دوم؛ اما بار سوم آف میشه

ساعت 7ونیم صبح روزِ...صبح هر روز

با کوفتگی و بی انگیزگی تمام میشینم لبه ی تخت.چند لحظه فکر میکنم چرا اصلا بیدار شدم!جوابِ درستی پیدا نمیشه.با خودم میگم بابا امروز فرق داره

...

8ونیم میرسم کتابخونه.با یونیفرم مدرسه گویی همون بچه ابتدایی قبلم.و کوله ای ک داداش خریده

اوووف اصن چزا باید این همه چرت و پرت بخونم

ب هرحال شروع میکنم 

میخونم

میخونم

و بین این همه درس همش فکرم اینه بالاخره باید خونده شه ک برم.و کلی فکر چرند

تاجایی ک وقت هست تو کتابخونه ام و میخونم.گاهی اونقدر پرش فکری دارم و تمرکزم از بین میره ک ترجیح میدم با هندزفری حواسم رو روی درس و موزیک تو گوشم پرت کنم

حالا دگ کتابخونه تعطیل میشه!

باز باید برگردم.

ب خونه

جایی ک فقط نصیحت و دعوا و تو نمیفهمی و تو دخخختری و فعلا من صاحب اختیارتمشو یادم میاد!

ناهارو ولی همه با هم میخوریم.هه

عصر رو چیکار کنم!اگه بتونم میمونم خونه و اگه ن باز کتابخونه و باز همون درسا و فکرا و هندزفری!

شب میشه و باز هم همون خونه.

اینبار بابا هم میاد و غرولندهای بی دلیلش ب شوری غذا و نبودن سبزی خوردن تو سفره و اخبار روز و ...

تمام سعیم موندن تو اتاقمه

خوبه ک اتاق دارم

خوب تر اینکه سالن و آشپزخونه تو یه طبقه دیگست و تو اتاقم با اینکه اجازه ندارم درشو ببندم مزاحم کمه

شامِ نیم ساعتی

اتاقم

هجوم افکارم

اینسامنیای همیشگی و هندزفری 

حافظ و فروغ و سهراب و مولوی شدن همصحبتای قبل خواب

و این منم ک هرچه دست و پا میزنم نمیتونم خودم رو در زوال زندگی گم کنم

+دیده پوشیدن نمیداند؛دریــغ!


من،من گمگشته را در خویش میجوید

خب ،مثلا سلام

80 و اندی روز تا کنکور مونده،کنکوری ک شده پل رسوندن من ب اینده ای ک فقط دارم واسش رویابافی میکنم

خیلی وقته درست درس نمیخونم. اصن نمیدونم هم چرا

البته شایدم بدونم

شاید واسه این گسترش دنیام باشه

شاید واسه تغییر اعتقادات و پیدا نکردن جایگزین واسشون باشه

شاید واسه غرولندای مامان باشه

شاید واسه حس مزخرفی باشه ک وقتی یادم میاد بابام بم اعتماد نداره باشه

میتونه حتی ب خاطر این باشه ک من تغییر کردم..واقعا تغییر کردم و منــِ خودم دگ اون منی نیست ک چند ماه پیش بود و این درحالیه ک ظاهرم همون ظاهر چندماه پیشه.فقط دارم تظاهر میکنم ک واای من چ دختر مطیعیم،من کلا طبق اعتقادات خانواده و بزرگان فامیل رفتار میکنم.واای من چقد ب اینا اعتقاد دارم

دارم منفجر میشم از فکرای غیر مجاز(از نظر خونه) 

نمیدونم

شایدم واسه استرسه کنکوره

شاید ب ختطر همین استرسه فوبیام هم شدید شده و تقریبا 3شب در هفته نچنمیتونم بخابم و لامپ اتاق باید تا صبح روشن باشه،دوتا گوشم با هم هندزفری نداشته باشه تو اون شبا و اگه کسی مباشه باش بچتم تا صبح از این ترس مزخرف سکته کنم!

حس میکنم این کاری ک میکنم اصن زندگی نیست!

+غلطای املایی رو ببخشین،با گوشی میتایپم.

+مرسی از کامنتاتون،دوس دارم با حس خوب جوابشونو بدم پس میذارم بعدا تایید میکنم.

+این ستارن زردا هم ک یه عالمست و چند وقته روشنه بعدا خاموش میکنم، عذر تفصیر..

و اینکه . . . 

ادامه دارد

۱ ۲
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan