my disturbed mind

. pain demands to be felt .


همچنان شب کور . . .

اخر هفته، تهران یه ارائه خیلی مهم دارم و باید واسه اون اماده شم

در عین حال کلی میانترم از درسایی ک نصف کلاساشون پیچیده شده

و کلی سریال جدید ک ولع دیدنشون بسیار شدید میباشه

و بسیار کتاب نخوانده شده ک چشمک زنان در قفسه نشستن

و خلاصه کااااار دارم بسیااااار اما اینرسی شدیدی در ماتحت حس میشه سو کارام گانا بی پوستپوند

امروز رفتم دوچرخه سواری.... واقعا چتونه شما؟؟؟ هر 1 متر ک میرفتیم تیکه مینداختن... یطوری نگاه میکردن انگار در ملا عام رو چیز دیگه ای جز دوچرخه نشستم! /:

ریدم ب اون فرهنگ نداشته ی تخماتیکتشون! تنها همین.

+ کراشم دیگه دیرکت نمیده؛ انصافانه است؟ ):

++ عنوان در ادامه مطلب


و در آرشیو وب، اسفند 95 رقم نخورد.

سالی که نکوست از بهارش پیدا نیـــــــــست! 1395 تمام تلاشش رو برای اثبات نادرستی مثل معروف انجام داد و بسیار هم موفق شد!

بهار 95 جدا از درگیری های درونی خودم ک همیشه هستن اونقدر عالی بود ک مطمئنم تکرار نشدنیه. از 13تیر 1395 همه چی واسم محوه. کلی کار انجام دادم و دنیام تاحدودی تغییر کرده اما؛ همه چی محوه. همش انگار ی خواب تو مه گذشته! طبق تقویم 8ماه گذشته اما برای من انگار ی رویا دائم تکرار میشه تا خلاف حقیقت تلخی ک دیده رو ثابت کنه. انگار هرروز همون 13 تیر کذائیه!

یه حالتی مثل "غرض رنچیدن ما بود از دنیا که حاصل شد"

تازه دارم میفهمم دلتنگی چیه. یا شاید این چیزی ک حس میکنم دلتنگی نیست. شاید همه داغدیده ها این حس رو داشتن اما کسی جرات نداشته اسمی دردناک تر از دلتنگی روش بذاره. اینکه ببینی نیست. بدونی هیچجا نیست. اما باز بخوایش. جرات نکنی بش بزنگی چون طاق شنیدن دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد رو نداری اما صداشو بخای. اینکه فیلماشو نبینی چون نمیخای بیشتر بفهمی چقدر نیست! تک تک سلول هام داداش رو میخاد اما . . .

ی فیلمی میدیدم یجاش میگفت "نادیده گرفتن زخم هایش منبع قدرتش شد". ی حالتایی مثل همین دارم.

 اونقدر تو دانشگاه فعالیت مفید داشتم ک خودم باورم نمیشه با چ حالی کنکور دادم و دانشگاه رفتم. همه ترم بالاییا هم رشته ای هام میگن ترم 5 سرکاری تو! مدیریت پنل ها مجازی انجمن، پشتیبانی سایت انجمن و ترجمه واسه انجمن رو ب عهده گرفتم. ترم 1 جوملا رو یاد گرفتم و واسه ایده بازار اقدام کردم. پیرو همین ایده بازار ی تیم راه انداختیم تو داشنگاه و شدم هیئت اجرایی تیم. ی چیزیه واسه ایجاد لینک بین دانشجوها و بازار کار ک تقریبا چیر کاملا جدیده و کار زیادی واسش در پیش داریم. راستی ایده ای ک گفته بودم خدا کنه قبول شه؟ اونم تو ایده بازار اکسپت شده و بخاطرش رفتم امیرکبیر و امیدوارم مرحله ی بعد هم ب خوبی بگذرونیم. این ترم دارم متلب یاد میگیرم. اگه سایتی چیزی میدونین راجع بش بگین لطفا!

اما درسم رو درست حسابی نمیخونم ک امیدوارم بتونم حلش کنم.

کلی کتاب جدید خوندم و خریدم. کلی فیلم خوب! ک بعدا میذارم تو معرفی کده. زبان آلمانی رو شروع کردم و بشدت بخاطرش ذوق دارم. امیدوارم بتونم برم بعد کارشناسی!

ی حالیم ک حوصله هیچکس رو ندارم و در عین حال همه رو تحمل میکنم. 

القصه، از همانجا که رسد درد همانجاست دوا و هرقدرم خودمو ب چیزای مختلف سرگرم کنم تهش میبینم دارم لحظه ای ک میگذرونم رو با اینکه اگر داداش بود چطور می شد مقایسه میکنم!

+ ی ویدیو میذارم کانال خیلی خوبه. باحوصله تا آخر ببینید

++ مرسی رفیق ک یادم بودی! 


this pain is all that has left of him

فاک!

ب قولی غرض رنجیدن ما بود از دنیا ک حاصل شد. حالا هی کشش بده!

میترسم خدا فک کنه دارم بش تیکه میندازم انقدر ک میگم خدایا شکرت. -_-

خیلی دنیای آلت گونه ای داریم، دقت کردین؟

حالم بهم میخوره

از خودم

از بابام ک ب پسرش ک دیگه نمیتونه از خودش دفاع کنه تهمت دروغ میزنه و حرف هر ننه قمری رو قبول میکنه الا حرفای داداش! که داره میشه دوروترین ادمی ک دیدم. ک تو خونه اعصاب همه رو با رفتار مضحک و بچه گانش میگاد و جلو بقیه ادم خوبست. که رییییده ب زندگی تو خونه

کاش جرات داشتم 4تامون رو با هم خلاص میکردم و تمام. موندیم اینجا ک چی؟ زندگیه داریم اخه؟ رفتن بهتره بابا

همه آلودگیست این ایام

نمیدونم خودم، بابام، مامان، خدا، کی؟ باعث شده ب این نقطه تو زندگیم برسم ک نه تو خونه راحتم نه خابگاه. هیچجا خوش نمیگذره؛ فقط میگذره اونم ب مزخزف ترین حالت ممکن

نمیتونم

نتونستم فضای خونه رو درست کنم. گویا نمیتونم

داره کم کم باورم میشه هیچ چیز زندگیم دست خودم نیست

نمیشه ما الان بغ کنیم خدا بگه "اقا مرخصی، جای شما دیگه اینجا نیست"؟

این آدمیزادم همش جمع اضداده.
یجا خوبیم یجا ریده
قبلا هم گفتم. راه فرار از این فضای خستگیه خونه فقط داداش بود. میخایم بریم پیشش ک اونم دیگه نیست.

یکی نیست بگه اقلا اون طومار بلندبالای کتاباتو تیک بزن!

"به آدمهایی محتاج هستیم 
که به آینده بچه هایشان فکر کنند 
نه به گذشته پدرهایشان.
- کلیدر"

+ من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
 من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

++ من هنوز ب دیدار بلاگرها امید دارم. همدان؟

چون شمع به خنده . . .

دیروز اینا کلی نوشتم بعد نتم رفت و دگ اینحا سیو نشده بود و اونقدر بی حوصله بودم ک دگ ننوشتم!

حال و احوالم ناجوره! اما نمیدونم چجوره دقیقا /:

همه چی عالیه فقط گویی روی همه چی ی حاله ی مات از دلتنگی گذاشتن و نمیذارن 100درصد لذتشو ببرم!

دلتنگ خ چیزام!

الانم حوصله ندارم زیاد بنویسم فقط خاستم ی چی گفته باشم.

دوست دارم بتونم ی دوست خوب پیدا کنم، کاش میم هم امسال با من بود! -_-

ی چنل زدم...

[رفتم و اومدم،الان ک فک میکنم زیاد میحرفم]

... ی چنل زدم واسه یهویی های ذهنم و لینکشو فقط اینجا میذارم. احتمالا اونجا فعال تر باشم. دوست دارم دوستای وبلاگیمو ببینم اونجا! ’_’

اینستامو دیلیت اک زدم،‌حداقل واسه مدتی. بلکه همه ی اون ادمای قدیمی رو نبینم دگ.

اقا اصن ولش

همینا بسه فعلا

تو کانال منتظر حضور سبزتان هستیم دی: 

https://telegram.me/myDisturbedmind

+ چون شمع به خنده رخ برافروخت / خندید و به زیر خنده می سوخت


ریست اپشن ما کجاست؟

خب گویا همه چی حله.

همه ی ادمایی ک اظهار ب دوستی میکنن رو کنار گذاشتم. ازشون عذرخاهی و تشکر کردم و خدافظی!

وقتی بی داداشم 130روز زنده موندم چرا بدون اونا نتونم؟ تازه از اونا خدافظی هم کردم ولی از داداشم ن!

فقط کاش خاطره ای هم نبود.

تو خودم دنبال اپشن ریست فکتری میگردم. پیداش کنم و آل دیتا ویل بی اریزد فرام یو؟کنتینیو؟ و با کمال میل اوکی بزنم!

+ پوپکم،

آهوکم،

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا ک منم . . .

++ مرگ هم قشنگه ها! ’_’


نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

تازگی، چ بیرحمانه کلی آدم « آبجی » صدام میکنن 

و

دیگه خودم کسی رو ندارم ک « داداش » صداش کنم . . .

+ دل موضع صبر بود و بردی


و حالا وقت استفاده از اون 10ِ لعنتیه . . .

چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد

سرما نه همــه ســـرد زمستان باشد

+ من سردم است

  من سردم است

  و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد . . .

2+ ممنون از اونایی ک دعا کردن اما نیازی ب دعا نبود از اول.

3+ توضیحات  (ممنون "یک من" )

4+ کلیک ( بعدانوشت1 )

۱ ۲
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan