my disturbed mind

. pain demands to be felt .


رسانه

تلویزیون مخرب ترین ابزاری بود که بشر برای کنترل عموم جامعه عرضه کرد. پروپاگاندای مسلط روی هر رسانه ای رو اگر کمی دقیق شیم روش میتونیم به وضوح درک کنیم. لطفا تحقیقاتتون رو بر پایه اطلاعاتی ک از شبکه های تلویزیونی داخل و خارج از ایران دریافت می کنید قرار ندید. شما حتی نمیتونید به اینترنت اعتماد کنید. یه سرچ ساده با گوگل، با هر آی پی متفاوت نتایج متفاوتی نشون میده. خودتون فکر کنید. هرچه عقلتون میگه رو عمل کنید و بقیه رو مجبور نکنید به باور اعتقادات زاده ذهنتون. سعی کنید بفهمید فقط کافیه کاری به اعتقادات بغل دستیتون نداشته باشید. اگر به چیزی معتقدید و اگر باور دارید درسته پس قطعا درسته اما فقط برای شما نه فرد دیگه ای!


الکترونیک، علم مطالعه عبور جریان از المان های مدار است.

کتاب سدره-اسمیت مینیمایز شده در پایین دسکتاپ، waltz by the river در دنیای موسیقایی خودش پخش می شود، ظرف کوچک غذای یواشکی ام روی میز، 4 گلدان جدید روی طافچه ی پشت میز آفتاب می گیرند و من؛ 

من تنها مانده ام در دنیای بی کران خودم.

حجم عظیمی از مطالعات ترانزیستور ها هنوز در همان تب مینیمایز شده منتظرم هستند و حجم زیادی روی کاغذهای اطراف لپتاپ سرمه ایم. 

تمام تمرکزم را معطوف تمام کردن این چندسرفصل بی پایان سدره-اسمیت کرده ام. تمامش را که نه، همان اندازه که بتوانم ترانزیستورها را مغلوب کنم.

درواقع اگر تمرکز کرده بودم که الان اینجا نبودم. 

فکر میکنم به تمام روزهای از بین رفته ی کودکی، همان روزها که تلاشم «دختر خوب مامان شدن» بود. همان روزهای گرمی که روسری میگذاشتم. دلیل آنموقع هایم را به یاد ندارم اما با کمی دقت به تمام دختربچه های اطراف میفهمم چرا آنقدر دوست داشتم خودم را از هر نوع بشر مذکری مخفی کنم. 

سیستم آنطور می خواست. سیستم مریض جامعه آنطور می خواهد، که مادرم فکر کند هرچه بیشتر از حقش بگذرد خانم خانه ی بهتری است. که اکثر زنان اطرافم جزئی ترین حقوق انسانیشان را به عنوان حق مسلمشان ندانند و تمام زنان رسیده به حداقل حقوقشان را، زنانی بی توجه به خانواده بدانند. زنان زیادی را دیده ام که اصلا نمی خواهند از حقوقشان آگاه شوند. آن ها می ترسند حق طلبی کنند. حق هم دارند. حق طلبی از که؟ از جامعه ای که تمام اعضایش زن را فقط وقتی خوب می داند که از شوهرش در هر موردی -مگر درموارد غیردینی- تمکین کند؟ 

من هم یک زن آسیب دیده از تمام محدودیت هایی هستم که به اسم مصونیت به خوردم داده اند. اما هنوز برای جزئی ترین حقوقم با نزدیکترین افراد خانواده ام بحث می کنم. 

حقوقتان را بشناسید. زنان زیادی نمی دانند زندگی کردن بنا به خواسته خودشان، یکی از حداقل حقوقشان است.

حقوقتان را هم به خودتان، هم به زنان اطرافتان و هم به مردها بیاموزید. مردها نیاز دارند از سیستم مریضی که قدرت کاذبشان را تغذیه می کند، بیرون کشیده شوند. 


خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

تصمیم جدیدی می گیرد.
 دوست دارد روزانه بلاگش را اپدیت کند اما همیشه نمی تواند. دوست دارد نوع نوشتار متن پست هایش شبیه کتاب هایی باشد که یار غار زمان تنهاییش شده اما می ترسد ار اینطور نوشتن. از اینکه تواناییش را نداشته باشد یا حتی مخاطب هایش را از دست بدهد. اما چه مهم؟ بلاگش دریچه ایست برای تخلیه روحش؛ پس نیازی نیست از دور شدن مخاطب هایش بترسد چون روحش نیاز به فضای بیشتری برای جولان احساساتش دارد.
صبح ها دیر یا زود باید از تخت خواب جدا شود و دنبال زندگی رود که هنوز نمی داند همانی است که او می خواهد یا نه. با آدم هایی مواجه است که تمام عمرشان هر چه خواسته اند در کسری از لحظه آماده بوده و با این وجود دو قورت و نیمشان از این دنیا باقی است. گویی خدا دنیا را برای ارضای خواسته های آن ها بنا کرده باشد. با افراد ثروتمندی معاشرت دارد که مشکلات دنیا را در دلتنگی معشوقه ای می بینند که آن سر دنیا است. با آدم های فقیری که عادت کرده اند خود را بزرگ و محترم نشان دهند. همه از الگویی خاص پیروی می کنند تا رنگ جماعتِ به قول خودشان لاکچری را بیابند و سراپایشان را به آن رنگ بیامیزند. دریغ که نمی دانند الگوهایشان ساخته اذهان مریض قدرتمندانی است که نمی خواهند قدرت را از دست بدهند. همان ها که این الگو های مسخره ی دست و پاگیر را به جامعه تزریق می کنند تا هر روز بیش از دیروز قدرت کسب کنند. گویی آن ها نمایندگان قدرتمندی خدا روی زمین اند. 
او هر روز با همه ی این آدم ها معاشرت می کند و هنوز نمی فهمد این همه تلاش برای هم رنگ جماعت شدنِ این جماعت احمق چیست؟ اصلا باید بگردد نسیم شمال را برای ایجاد این ضرب المثل مسخره ی «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» پیدا کند و نشانش دهد چه فاجعه ای شده این تفسیر غلط شعرش. 
هنوز نمی دانند خودشان چه رنگی هستند اما اصرار دارند خود را به رنگ تایید شده جامعه آغشته کنند.
جماعت! رنگ خودتان از همه ی رنگ های مسخره تکراری این روزها، زیبنده تر است. رنگ جماعت این روزها، رنگ مردمی است که هیچ نمی بینند جز خودشان و خواسته هایشان. رنگ خودتان را بیابید. 
شما چه رنگی هستید؟

what's in your mind now?

چرا ما فکر میکنیم باید افکارمون رو به اشتراک بذاریم؟

میشه جواب این سوال رو اگه دارین کامنت کنین؟ اگه برای خودتون ی دلیل قانع کننده هست ک بهتون اجازه و انگیزه میده ک جواب این سوال رو به عنوان بخشی از افکارتون با من ب اشتراک بذارین بگین. 

تو این اشتراک گذاشتنه چی هست ک ما رو مجبور کرده هر سوشال مدیای جدید رو امتحان کنیم؟ 

ک خیلیامون چندین ساله وب نویسی میکنیم. خیلی هامون حتی ب نزدیک ترین هامون هم راجع ب وبمون چیزی نگفتیم و حاضریم بلند بلند تو دنیای بی کرانی فکر کنیم ک نمیدونیم ممکنه چ کسانی در حال شنیدن افکارمون باشن!

چه انگیزه ای پشت این تایپ کردنای بی پایانمون وجود داره ک حتی وقتی تصمیم میگیریم کنار بذاریم وبنویسی رو باز بعد ی مدت برمیگردیم!

فقط وبنویسا اینطورین یا همه ؟ اگه آره چرا همه وبنویسی نمیکنن؟

+the fault on our stars/Troye Sivan ایز پلیینگ.


ما بلاگرها

اغلب اوقات حس میکنم این خلای ک به نوعی تو زندگی تقریبا همه ی ما وبنویسا وجودداره و این تلاشی ک تقریبا هممون داریم برای پر کردنش، خیلی قابل ستایشه. و در عین حال تقریبا کسی این تلاش رو نمی بینه و هیچ درکی ازش نداره.
ما هممون یا شاید اکثرمون تو زندگی ی فاصله خیلی بزرگ بین خودمون و اطرافمون حس کردیم، هر کدوممون ی نوعیش رو. و تا جایی ک شده سعی کردیم این فاصله رو کم کنیم بلکه اجتماعی ک دوست داریم دورمون باشه رو بوجود بیاریم اما نشده و نتیجه اش این شده ک تو وبامون دوستای مثل خودمون رو پیدا کردیم و اون اجتماع رو پیدا کردیم. این خوبه و من واقعا خوشحالم ک تونستم با افرادی از همین راه ارتباط برقرار کنم، کسایی ک فاصله مکانیمون شاید خیلی کم بوده یا اونایی ک تقریبا دورترین نقطه ب جایی ک هستم، هستن.
امید ک این دوستیامون بهتر و بهتر بشه!
اما این وبنویسی و پیدا شدن دوستای خوب وبی ی مشکلی بوجود میاره و اونم اینه ک تقریبا اجتماع رو اینطوری ک هست نمیتونیم بپذیریم و مدام با خودمون و گاهی با اطرافیانمون در جدالیم.
سخته کنار اومدن با شرایطی که هست، اما میخای تغییرش بدی!

پست اول : ایده بازار

خب

ما هی میخایم از خودمون بگیم این مسائل کشوری نمیذاره لامصب

چرا اینقدر تبلیغات انتخابات مسمومه؟ چرا فقط تخریبه؟ من نمیدونم این کاندیدایی ک واسه تبلیغ خودشون دارن رقیبشون رو تخریب می کنن چطوری میخان کل کشور رو به آبادانی برسونن؟

خب تا اونجا گفتم که رفتم تهران برای ارائه نیمه نهایی. ایده بازار هر چند وقت یکبار برای هر رشته ای بطور تخصصی تو پلی تکنیک تهران برگزار میشه و بشدت قوی و مفیده. تیم ما برای ارائه نیمه نهایی دوتا ایده برای ارائه داشت ک یکیش با من بود. برای مرحله نهایی ایده من رد شد اما اون یکی ایده به عنوان نماینده تیم ما برای پوستر اکسپت شد.

روز رویداد اصلی 10اردیبهشت بود ک خب ایدمون رو بصورت پوستر ارائه کردیم. سالن حدودا 1000 نفری بود و تقریبا پر! این خودش کلی بهمون انگیزه داد و ضمن اینکه داورا (ک دستی تو بازار مهندسی پزشکی یا خود علم بیمودیکال داشتن) نسبت به آینده تیممون ابراز امیدواری کردن و برای پیشرفت ایدمون خوشحال بودن. 

بسیار خرسند شدیم خلاصه و با آدمای خیلی خوب و فعالی آشنا شدیم که قطعا داشتن اینطور رابطه ها تو کشور ما بسیار مفیده!

توشه ما از ایده بازار انگیزه، ایجاد ارتباط، آموزش های بسیار مفیدِ ضمن کارگاه و تجربیات خیلی مفیدیه ک هرجایی بدست نمیان!


+ ادامه دارد...


این داستان ادامه دارد . . .

به قول چهرازی «صپ امروز سر صپ دیروز مشات اخبر خنچی عالیجنابان رنگ و وارنگچی حمیدرضا شمس پرنده همه سوار بودن به خر مراد » که یهو گفتن پلاسکو رفته آزادشهر و این شد که تو عمق 1400متری 72 نفر مصدوم و 35 نفر کشته ک فقط 22 نفرشون بیرون کشیده شدن بجا موند. مسئولین نیز هم چنان در حال ادامه تبلیغات پرشور ریاست جمهوری عزیزشون هستند و فارغ از مسئولیت های فعلی. 

به عالیجنابان گوشزد بفرمایند تسلیت گفتن به خانواده قربانی ها راه مناسبی برای جلوگیری از دوباره اتفاق افتادن این فاجعه ها نیست!


+ خواستم بعد مدتی از خودم بگم ک بمونه واسه بعد!

۱ ۲ ۳
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan