my disturbed mind

. pain demands to be felt .


شرم بعد از او

گاهی وقتا به خودم میگم «خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟»

نمیدونم. هیچی نمیدونم. 

من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده. 

من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه.

اما؛ نمیتونم. 

من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 

واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س. 

خسته تر از توصیفم. 

چی میگفت شاعر؟ من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش؟


رنگی رنگی

خیلی وقت بود این پیجای رنگی و شاد اینستاگرام رو مخم بود و اذیتم میکرد. بعضیاشون انگار اصلا ایران نیستن.

امروز این هایلایتارو دیدم ک خیلی ب دل نشست. شما هم ببینید:

https://www.instagram.com/stories/highlights/18087403126001189/


سوال

62 نفرین که نمیدونم من رو اصلا میخونید یا نه؟! ولی بیاین ایندفعه ی تحقیق میدانی کنیم ببینیم اصلا حرف زدن فایده داره؟


دست به یقه با افسردگی

مشخصا افسرده ام و نیازمند به دارو. اما فعلا ن پول دکتر رفتن دارم نه وقتشو. 

واسه همین حالم بطور عجیبی نوسانیه و بصورت پریودیک خوب و بد میشم. اعتماد به نفسمو از دست میدم و دوباره بدست میارم. اذیت کننده است.

باید سخت زبان بخونم. خیلی سخت.


100 روز

یکی از دوستام ی چالش 100 روز گذاشته منم قبول کردم. باید براش دفتر بذاریم ک من چون خیلی از این دفترا داشتم، الان فک میکنم هدر دادن کاغذه تا وقتی میشه با لپتاپ پیگیریش کرد. شماام دوست داشتید شرکت کنید.

عکس قالب رو میذارم و کاری ک باید تو این 100 روز انجام بدین پر کردن این پلنره، البته میتونید به سلیقه و نیاز خودتون تغییرش بدین!

پلنر 100 روز

اگه دوست داشتید بگید فایل وورد رو بدم بهتون ک شماام کاغذ هدر ندید.


ارسال مطلب جدید

انصافا این پنیک من برای ابراز احساسات و اعلام وجود بی خود ترین ویژگیمه.

بعدش عصبانی بودنم

ی جایی از چهرازی میگه من ی مرد عصبانیم اما اهمیتش دیگه ب چپمم نیست. هروقت اون رو میشنوم میگم من ی زن عصبانیم اما ...

تنگ کردن برای انجام کارایی ک داری از سخت ترین اعمال در سامرتایم هست. ملت هلو سامر میکنن من باید ترجمه هامو برسونم و ب فکر پروژه و فلان باشم. 



انتظار

چندوقت پیش یه فیلم دیدم به پیشنهاد دوستم به اسم fantastic beasts and where to find them

خوشم اومد و قسمت دو همین فیلم رو هم دیدم. 

خب بذارین پایه ای تر بگم، من رسما عشق هری پاترم و این فیلما برمیگرده به 70 سال قبل از به دنیا اومدن هری پاتر؛ یعنی زمانی که دامبلدور جوون بود. 

علاقه من ب هری پاتر با فیلماش شروع شده و چند دور فیلماش رو دیدم اما هیچوقت کتابش رو نداشتم. وقتی اون فیلم اولی رو دیدم اومدم دوباره فیلمای هری پاتر رو ببینم ک دوستم «عین» گفت بیا کتاباشو بخون ایندفعه. یه نسخه پی دی اف بهم داد و شروع کردم ب خوندن. اما با وجود اینکه فیلمش تو خیلی ریزه کاری های داستان کم کاری کرده موقع خوندن میدونستم قراره چی بشه و منتظر ی اتفاق خاص بودم. خوندن کتابش اصلا بهم کیف نمیده. 100 صفحه خوندم و با وجود شهرت زیاد کتاب من رو ب خودش جذب نمیکنه. 

اینطوری شد ک بخش افکار فلسفی ذهنم فعال شد و با خودم گفتم اگه داستان زندگیت رو میدونستی چقدر بد می شد. هر لحظه منتظر ی اتفاق از پیش تعیین شده ای ک نتیجه ش رو میدونی. اگه بد باشه از قبلش براش سوگواری می کنی و اگه خوبه اصلا دیگه ذوقش رو نداری. نمیتونم بگم زندگی اینطوری ک هست قشنگه اما میتونم بگم اینکه آینده رو نمیدونیم یا یادمون نمیاد خوبه. 

انتظار برای گذر اتفاقاتی ک میدونیم جذاب نیست.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۱۷ ۱۸ ۱۹
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan