my disturbed mind

. pain demands to be felt .


چهارشنبه 16 آبان

سرم شلوغه. گاهی خسته میشم گاهی میگم ولش کن بابا فاک ایت. ولی فعلا ول نکردم (:

دستم ب نوشتن نمیاد. نمیخام چرت و پرت بنویسم فقط خواستم بدونید هنوز هستم و اینجا رو ولی نکردم!


بدون هیچ نشانه ای

دارم در افسردگی غلت میزنم!

اصنم نمیدونم چیکارش کنم!

همه چی رو دارم طبق برنامه جلو میبرم و ظاهرا مشکلی نیست اما خودم دارم حسش میکنم.

داره از ی نقطه روحم رو میخوره.


آلارم مرگ

خواب دیدم خودکشی کردم.

یجایی مثل بام شهر بودیم. آدما انگار ترکیب همه کسایی بودن ک اینجا میشناسمشون. بعد با دو نفر از پله های بام داشتم میومدم پایین، پله هایی ک انگار ته نداشت، داشتم دوتا یکی میکردم پله هارو، سر میخوردم و در نهایت عصبانیت و خوشحالی وقتی قرار بود روی پله بعدی فرود بیام تعادلمو بهم زدم و چندین متر سقوط کردم. و بیدار شدم.اونموقع آلارم گوشیم صدا میداد.

فکر میکردم شاید مرگ همینه. وقتی میمیری ارتباطت با دنیایی ک باعث مرگت شده از بین میره اما دلیل نمیشه تو از بین رفته باشی. انگار که ما هزاران نمونه داریم از خودمون ک صد ها بار تو خوابای مختلف مردن و ارتباطشون رو با دنیایی ک توش مرگ رو تجربه کردن از دست دادن.

مثل من ک وقتی تو خواب خوشحال و عصبانی، مردم؛ دیگه نتونستم دنیایی ک توش شهرش ی بام بزرگ با پله های قشنگ داشت رو تجربه کنم. دیگه هیچوقت هم نمیتونم.

شاید مرگ فقط بیدار شدنه. تو ی دنیای دیگه آلارمتو ب صدا در میارن و تو در خواب میمیری و بیدار میشی. دنیای خوابت رو از دست میدی اما هنوز در ی دنیای دیگه بیداری.

شاید ما خیلی بیشتر از چیزی ک ب نظر میرسه مرگ رو تجربه کرده باشیم. کسی چ میدونه؟


حسرت

دیشب خواب دیدم داداش اومده خونه. همه میدونستیم از زندان آزاد شده و همه میدونستیم جرمش غیر عمد بوده و از این بابت خوشحال بودیم. ولی زندگی با همون روال عادی پیش می رفت. کسی حرفی از زندان نمیزد و فقط همگی خوشحال بودیم. 

با اون نگاه های مهربونش بهم زل میزد، لبخند میزد و من کیف میکردم.

کاش تکرار شدنی بود!

کاش الان زنگ میزد میگفت ناهار میرسم خونه، آش درست کنید.


چتونه؟

واقعا هنوزم اصرار دارید همه یه شکل باشن؟

هنوزم میخواین به همه ثابت کنید اعتقادات شما برتره و باید دسته جمعی خدای شما رو بپرستیم؟

جدی چتونه؟


امروز رسما 20 ساله هستم!

امروز رسما 20 ساله هستم!

بیست سالگیم رو با دو شیفت کار شروع کردم (:

امیدوارم تا سال دیگه شغل مرتبط با رشته ام رو پیدا کنم.

امسال باید آلمانی رو پیش ببرم(کلی پول جمع کردم واسه کلاسش و از مهر میرم. تا اونموقع روزتا استون هست). ستار رو به حد خوبی برسونم و بتونم تابستون دیگه تو یکی از کنسرتای آموزشگاه شرکت کنم (:

درس زیادی بخونم و معدلمو بالا ببرم و مسئولیتای دانشگاهم رو با انرژی انجام بدم.

خوشحال باشم. خوشحال کنم. 

19 سالگیم رو خیلی برای خوشحال کردن آدما تلاش کردم و تقریبا نتیجه ش رو دیدم ک خوب بوده! 

بتونم با خانوادم بیشتر کنار بیام و به علاوه کاری به عقایدشون نداشته باشم و امیدوارم اوناام نداشته باشن!

دوستای خوبی ک تا حالا شناختم رو کنار خودم نیگه دارم و آدمای دورویی که فقط آزارم دادن رو هرچی بیشتر دور کنم.

امروز رسما بیست ساله هستم و 2 سال و 40 روزه ک داداش رو ندیدم. این یعنی سومین سال تولدی که نیست.

بخاطر داشتن کلی ادم مهربون دورم(نمونه اش تولدای زیادی که گرفتن و اونایی ک اینستامو دارن دیدن) خوشحالم اما عمیقا از نبودن داداش و نشنیدن تبریک تولد از زبون خودش ناراحتم. 


این فیلد نمیتواند خالی باشد

میخواستم قبل از بیست سالگی برای خودم کار کنم و درآمد داشته باشم. 4روز مونده تا بیست سالگی و بالاخره ی کار پیدا کردم. نیمه وقت تو ی خدمات کامپیوتری. حقوق چندانی نداره اما بهرحال قبل از بیست سالگی شروع میشه (: و از بیکاری بهتره.
۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan