my disturbed mind

. pain demands to be felt .


الکترونیک، علم مطالعه عبور جریان از المان های مدار است.

کتاب سدره-اسمیت مینیمایز شده در پایین دسکتاپ، waltz by the river در دنیای موسیقایی خودش پخش می شود، ظرف کوچک غذای یواشکی ام روی میز، 4 گلدان جدید روی طافچه ی پشت میز آفتاب می گیرند و من؛ 

من تنها مانده ام در دنیای بی کران خودم.

حجم عظیمی از مطالعات ترانزیستور ها هنوز در همان تب مینیمایز شده منتظرم هستند و حجم زیادی روی کاغذهای اطراف لپتاپ سرمه ایم. 

تمام تمرکزم را معطوف تمام کردن این چندسرفصل بی پایان سدره-اسمیت کرده ام. تمامش را که نه، همان اندازه که بتوانم ترانزیستورها را مغلوب کنم.

درواقع اگر تمرکز کرده بودم که الان اینجا نبودم. 

فکر میکنم به تمام روزهای از بین رفته ی کودکی، همان روزها که تلاشم «دختر خوب مامان شدن» بود. همان روزهای گرمی که روسری میگذاشتم. دلیل آنموقع هایم را به یاد ندارم اما با کمی دقت به تمام دختربچه های اطراف میفهمم چرا آنقدر دوست داشتم خودم را از هر نوع بشر مذکری مخفی کنم. 

سیستم آنطور می خواست. سیستم مریض جامعه آنطور می خواهد، که مادرم فکر کند هرچه بیشتر از حقش بگذرد خانم خانه ی بهتری است. که اکثر زنان اطرافم جزئی ترین حقوق انسانیشان را به عنوان حق مسلمشان ندانند و تمام زنان رسیده به حداقل حقوقشان را، زنانی بی توجه به خانواده بدانند. زنان زیادی را دیده ام که اصلا نمی خواهند از حقوقشان آگاه شوند. آن ها می ترسند حق طلبی کنند. حق هم دارند. حق طلبی از که؟ از جامعه ای که تمام اعضایش زن را فقط وقتی خوب می داند که از شوهرش در هر موردی -مگر درموارد غیردینی- تمکین کند؟ 

من هم یک زن آسیب دیده از تمام محدودیت هایی هستم که به اسم مصونیت به خوردم داده اند. اما هنوز برای جزئی ترین حقوقم با نزدیکترین افراد خانواده ام بحث می کنم. 

حقوقتان را بشناسید. زنان زیادی نمی دانند زندگی کردن بنا به خواسته خودشان، یکی از حداقل حقوقشان است.

حقوقتان را هم به خودتان، هم به زنان اطرافتان و هم به مردها بیاموزید. مردها نیاز دارند از سیستم مریضی که قدرت کاذبشان را تغذیه می کند، بیرون کشیده شوند. 


خواب آلودِ غمگین

دیشب در کل زمانی که خواب بودم، غم خیلی عجیبی رو تجربه می کردم. هنوزم ته وجودم دارم حسش می کنم. از وقتی خوابم برده تا وقتی بیدار شدم، غرق بودم تو دنیای غم. یه غمِ خاص. یه چیزی مثل حسی ک دو سال پیش تیرماه حس کردم. انگار ک روحم تازه متوجه قضیه شده باشه. حس میکردم تازه فهمیدم داداش واقعا نیست، واقعا از دست رفته.انگار ک ی مرحله ب باور نداشتنش نزدیک شده باشم اما قبول کردن این مسئله خیلی سخت بود. شب پر غمی بود دیشب. نمیدونم چطور توصیفش کنم. اصلا تو کلمات نمیاد. بیدار ک شدم، انگار یکی محکم زده باشه تو گوشم تحقیرم کرده باشه ناراحت بودم. ناراحتیم ب خاطر چیزی ک صبح موقع بیداری حس میکردم نبود، اثر تمام اتفاقات ناراحت کننده ای ک تو خواب باش مواجه شدم، بود. خیلی غمگین بودم. تنها توصیفی ک میتونم از دیشب داشته باشم، همینه.

با ی حالت غرق شده تو ی دریا غم بیدار شدم؛ انگار ک بعد 6-7 ساعت دست و پا زدن تو عمق چند ده متری، ی کم سرم رو بیرون اورده باشم.

دارم نبودش رو حس میکنم، و این بدترین حسه!


ناآگاهی و از خود بیخودی کامل

انسان، جمع اضداده. هم خوشحاله هم ته وجودش غم داره. هم یکی رو اذیت می کنه هم دوستش داره. هم ب ی چیزی اعتقاد داره هم هیچ دفاعی ازش نداره. 

انسان احمقه

نسل بشر تماما داره با حماقت رشد میکنه. حماقت نوعی ویژگی خوب تلقی میشه و تشویق میشیم ب احمق بودن.

هر کی احمق تر، شهروند بهتر

نسل بشر مجرمه. محکوم شده اس. 

انسان همون موقع ک تو غار زندگی می کرد باید تموم میشد. ادامه ی زندگیش فقط تاریخ رو لکه دار کرد. 

بفهمید ک پوچه. بفهمید قرار نیست برای پوشوندن بدنتون پاداشی بگیرید. بفهمید هیچ کاری گناه نیست مگر اینکه با معیارهای خودتون گناه شمرده شه که اونم فقط برای شما گناهه ن بقیه. بفهمید هیچ پدر کلیسایی قرار نیست بخششی از کسی طلب کنه واستون. بفهمید هیچ قبر 1400ساله ای  نمیتونه شفاتون بده مگه اینکه بش ایمان داشته باشید. بفهمید اگه همون ایمان رو به ی تیکه سنگ هم داشتید میتونست شفاتون بده.

بفهمید ک انسانیت مهم تر از دیانته.

بفهمید که هیچیم. بفهمید ک وجودمون فقط ناشی از این فکره ک "من وجود دارم"

بیاید احمق نباشیم. بیاییم باور کنیم هر چی فرو کردن تو مغزمون فقط ی ابزار کنترلیه، نه بیشتر. 

جورج اورل میگه: ایمان عبارت از ناآگاهی و از خود بیخودی کامل است.
نیست؟


وات دَ فاک!

حس آدما رو می فهمم. همیشه انکارش می کنم اما همیشه هم میدونم حسم اشتباه نمی گه. می فهمم بغل دستیم تو تاکسی ناراحته، می فهمم استادم دیشب چقد عصبی بوده، می فهمم همکلاسیم چقدر انرژی داره امروز، می فهمم دوستام چقدر خوشحالن چقدر ناراحتن یا از چی ناراحتن. اما انقدر این مسئله برام عجیبه ک هیچوقت باورش نکردم. همیشه با خودم می گم نه اینا همش تصوراته خودته درحالیکه میدونم بعدا متوجه میشم حسم درست می گفته. 

فکر میکنم هاله ام خیلی با بقیه درگیره و بشدت گسترده اس. نمیدونم.

بهرحال

حسم خیلی وقت بود می گفت میم ازم خوشش میاد. دوستیم اما ی چیزی این وسط بیشتر از دوستی بود ک انگار اونم متوجهش بود. خب آره، منم ازش خوشم میاد. اون روز، عصر جمعه بود، یک هفته پیش. بهش فهموندم حسشو میدونم و حسمون ب هم متقابله. رابطمون رشد کرد یهو و شد دوستپسر من.

خوشحالم از این بابت. از اینکه شجاعت ابراز این مسئله رو داشتم هر قدرم ک ب شکست منجر شه به خودم می بالم. اما، میترسم. زیادی ازش خوشم میاد و میترسم باعث شه از دستش بدم. رابطمون همچنان مثل دو تا دوست صمیمی باقی مونده و این خوب نیست. البته خودمونم می دونیم زمان می بره بفهمیم ی چیزی بیشتر از دوستی بینمون هست. 

حالا تو همین بحبوحه ی حسای متناقض، سین دوباره زنگ میزنه. بدون اینکه منظور خاصی رو بیان کنه. 4دقیقه مکالمه عادی روزمره که نمیتونم از فکرش خارج شم. چرا باید با وجود اینکه میدونه هر دو تا خطش بلاکه، با ی شماره دیگه زنگ بزنه و طوری رفتار کنه انگار چندماه پیش هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده؟!

رابطم با میم به کجا میرسه اگه بدونه اِکسم دوباره بم زنگ زده؟! 

نمی خوام دوستیام به خاطر این مسائل بهم بریزه.

نمی خوام دیگه هیچ ارتباطی با سین داشته باشم.

این فکرای مزخرف بچگونه از کی دوباره دامن من رو گرفته که خودم متوجهش نشدم؟


نی بی تو دمی زیستنم امکان است . . .

عادت کرده ایم اسفند را با تو آغاز کنیم قربانتان شوم.

آن تیر ماهِ بی تو تمام نشد و این اسفند های بعد تو شروع نمی شود. فصل هایمان را به هم زده ای. همه را پاییز می گذرانیم گویی. از آن پاییز های بی طلوعِ سرد. از همان ها که ابرهایش تمام طول روز را بغض می کنند و بادهایش سوزناک از لای پنجره صدای دلتنگی می دهند. درخت ها انگار تمام طول سال لُختند از برگ و زندگی. برده ای همه را، هرچه زندگی بوده با خود برده ای!

شب های پاییز هم که میدانی؛ هرقدر دلتنگ باشی، همانقدر بی پایان می شود. شب های بی ستاره ی بی طلوع. 

اصلا از همان تیر ماه که رفتی همه جا پاییز شد، همه چیز در حدفاصل یک غروب غم انگیز ابری و شبی بی ستاره گیر افتاد. 

این اسفند را می توانی منت بگذاری بر تخم چشم هایمان، دوباره آغاز شوی؟


چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند . . .

انگیزه هامو دارم از دست میدم. چندبار اینطوری شدم اما هربار خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و زود برگشتم به روال عادی. ولی الان؛ خیلی وقته انگیزه هام رو دارم یکی یکی از دست می دم و هیچ کاری نمیتونم راجع بش انجام بدم!

هر تلاشی بیهوده است. هیچ راه جدیدی به ذهنم نمی رسه که امتحان نکرده باشم. 

نمیدونم ناراحتم، عصبیم، خسته ام. نمیدونم. فقط می دونم این همه کلافگی و بی حوصلگی از بی هدفی نیست، چون هدف دارم. هم کوتاه مدت هم بلند مدت! فقط از فقدان انگیزه است. 

فک میکنم به یه نفر دومی تو زندگیم احتیاج دارم. 

خوب میشد اگه الان به داداش زنگ میزدم، جواب میداد و حتی با 1دقیقه کلی انرژی بهم می داد. 


آیا چیره خواهی شد، بر پلیدی ها؛ که ما عمریست در گرداب آن غرقیم؟



ما برابریم، فقط بعضی بیشتر . . .

تقریبا مطمئنم ما به دنیا اومدیم تا بی عدالتی ببینیم. جنگ ببینیم و اختلافات بیخودی ادیان، فرهنگ ها، سنت ها و آدم ها.

جورج اورل تو کتاب قلعه حیوانات خیلی خوب گفته که: همه برابرند، فقط برخی از برخی دیگر برابرترند.

خدا داره با ما بازی میکنه. مثل ما ک وقتی بچه بودیم واسه عروسکامون زندگی می ساختیم. اگه بازیچه نباشیم پس چی هستیم؟ 

اسلام میگه این دنیا واسه اینه که به اون دنیا برسیم. کدوم دنیا؟  خب این ب جز پاک کردن صورت مسئله چیه؟ اسلام ما رو به آدمی تبدیل کرده ک باید برای هیچی بجنگیم و امید به ناجی داشته باشیم که فقط تو کتابا اومده! 

میگن ما اشرف مخلوقاتیم. خدایی ک اشرف مخلوفاتش انقدر وحشی و بی رحمه، چه خداییه؟ 

ما اشرف مخلوقات نیستیم. ما بازیچه ایم. کسی چه میدونه حیوونا عقل دارن یا نه؟ شاید همونطور که ما اونا رو بدون عقل تصور کردیم و می بینیم، اونا هم ما رو اینطوری ببینن!

ماها حاصل کلی اتفاق ناگهانی هستیم که حالا دنبال دلیل وجودمونیم. واسه همین دین ساختیم واسه خودمون. سر خودمون رو به بهشتی ک هیچکس ندیده گرم کردیم. به ما یاد دادن نقد رو ول کنیم نسیه رو بچسبیم!

تخم ما اتفاقی تو یه پروسه ی ارضای جنسی درگیر میشه و اتفاقی مادر پدرمون مشخص میشه، اتفاقی به ی انسان کامل تبدیل میشیم و با آدمای اتفاقی آشنا می شیم. 

چرا انقدر اصرار دارین واسه این عالم بیکران قاعده بتراشید؟

اینجا اگه قاعده داشت که اینقدر بی عدالتی نبود. این همه نابرابری عجیب نیست؟

۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan