my disturbed mind

. pain demands to be felt .


می‌نویسم اینجا که یادم نره

دیشب خواب دیدم.

گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که «کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.

چقد دلم برا بغلش تنگ شده!


روزگارم

تلگرامم رو پاک کردم، اینستاگرام هم. دلم نمیخاد دیگه هیچ ارتباطی داشته باشم. واقعا کاش میتونستم و نیاز ب کسی نداشتم ولی دارم. از نوشتن خسته ام و حوصله تموم کردن مطالب رو ندارم، الان دیدم چندتا مطلب نیمه آماده انتشار دارم. حسابی مشغول کار و دانشگاه هستم مثلا، اما ب زور درس می‌خونم. دلم میخاد بتونم با یکی حرف بزنم اما مشکل از خودمه و کسی نیست. صبح‌ها یک ساعت با خودم کلنجار میرم ک از تخت بیرون برم و شب‌ها رو کش میدم. زندگیم ب معنای واقعی کلمه از درون به‌هم ریخته‌س و داره متلاشی می‌شه. انگار ی بمب ساعتی توم داره تیک تیک میکنه منتظره ی فرصت مناسبه ک همین تیکه های باقیمونده رو از هم بپاشونه. امیدوارم این مسائل باعث نشن مهم‌ترین برهه زندگیم رو ب گوه بکشم و بعدا ازش پشیمون شم و حسرت فرصت هایی رو بخورم ک بگا دادم.

+خودم میدونم واسه هر قدمی ک برمیدارم چقد انرژی صرف کردم ک انگیزه انجام دادنشو ایجاد کنم.

خسته ام... (کپی شده از ذهن ژولیده(disturbed-mind.blog.ir))


تلاش برای نوشتن

خب من میخواستم در مورد چی اظهار فضل کنم ک یادم رفت؟

کسی چ میدونه!

همین در مورد اظهار فضل هم میشه کلی نوشت. چی شد هممون فکر کردیم میتونیم راجع ب همه چی نظر بدیم؟ 

نه حوصله ندارم در مورد مقوله اظهار فضل، اظهار فضل کنم حتی.

برم یوتیوب بچرخم

!


آشتی کنون

چه دور شدم از وب نویسی!

شاید واسه همینم باشه تازگی نمیتونم خوب تمرکز کنم. البته اینکه وقت کتاب خوندنم هم کم شده بی تاثیر نیست.

بهرحال،وقتی میخای بنویسی باید حداقل چند دقیقه درست حسایب جمع کنی خودتو.

باید با وبم آشتی کنم!

شما عنوان رو قبل نوشتن میذارید یا وقتی تموم شد انتخابش می کنید؟

درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan