my disturbed mind

. pain demands to be felt .


خواب آلودِ غمگین

دیشب در کل زمانی که خواب بودم، غم خیلی عجیبی رو تجربه می کردم. هنوزم ته وجودم دارم حسش می کنم. از وقتی خوابم برده تا وقتی بیدار شدم، غرق بودم تو دنیای غم. یه غمِ خاص. یه چیزی مثل حسی ک دو سال پیش تیرماه حس کردم. انگار ک روحم تازه متوجه قضیه شده باشه. حس میکردم تازه فهمیدم داداش واقعا نیست، واقعا از دست رفته.انگار ک ی مرحله ب باور نداشتنش نزدیک شده باشم اما قبول کردن این مسئله خیلی سخت بود. شب پر غمی بود دیشب. نمیدونم چطور توصیفش کنم. اصلا تو کلمات نمیاد. بیدار ک شدم، انگار یکی محکم زده باشه تو گوشم تحقیرم کرده باشه ناراحت بودم. ناراحتیم ب خاطر چیزی ک صبح موقع بیداری حس میکردم نبود، اثر تمام اتفاقات ناراحت کننده ای ک تو خواب باش مواجه شدم، بود. خیلی غمگین بودم. تنها توصیفی ک میتونم از دیشب داشته باشم، همینه.

با ی حالت غرق شده تو ی دریا غم بیدار شدم؛ انگار ک بعد 6-7 ساعت دست و پا زدن تو عمق چند ده متری، ی کم سرم رو بیرون اورده باشم.

دارم نبودش رو حس میکنم، و این بدترین حسه!

درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan