my disturbed mind

. pain demands to be felt .


وات دَ فاک!

حس آدما رو می فهمم. همیشه انکارش می کنم اما همیشه هم میدونم حسم اشتباه نمی گه. می فهمم بغل دستیم تو تاکسی ناراحته، می فهمم استادم دیشب چقد عصبی بوده، می فهمم همکلاسیم چقدر انرژی داره امروز، می فهمم دوستام چقدر خوشحالن چقدر ناراحتن یا از چی ناراحتن. اما انقدر این مسئله برام عجیبه ک هیچوقت باورش نکردم. همیشه با خودم می گم نه اینا همش تصوراته خودته درحالیکه میدونم بعدا متوجه میشم حسم درست می گفته. 

فکر میکنم هاله ام خیلی با بقیه درگیره و بشدت گسترده اس. نمیدونم.

بهرحال

حسم خیلی وقت بود می گفت میم ازم خوشش میاد. دوستیم اما ی چیزی این وسط بیشتر از دوستی بود ک انگار اونم متوجهش بود. خب آره، منم ازش خوشم میاد. اون روز، عصر جمعه بود، یک هفته پیش. بهش فهموندم حسشو میدونم و حسمون ب هم متقابله. رابطمون رشد کرد یهو و شد دوستپسر من.

خوشحالم از این بابت. از اینکه شجاعت ابراز این مسئله رو داشتم هر قدرم ک ب شکست منجر شه به خودم می بالم. اما، میترسم. زیادی ازش خوشم میاد و میترسم باعث شه از دستش بدم. رابطمون همچنان مثل دو تا دوست صمیمی باقی مونده و این خوب نیست. البته خودمونم می دونیم زمان می بره بفهمیم ی چیزی بیشتر از دوستی بینمون هست. 

حالا تو همین بحبوحه ی حسای متناقض، سین دوباره زنگ میزنه. بدون اینکه منظور خاصی رو بیان کنه. 4دقیقه مکالمه عادی روزمره که نمیتونم از فکرش خارج شم. چرا باید با وجود اینکه میدونه هر دو تا خطش بلاکه، با ی شماره دیگه زنگ بزنه و طوری رفتار کنه انگار چندماه پیش هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده؟!

رابطم با میم به کجا میرسه اگه بدونه اِکسم دوباره بم زنگ زده؟! 

نمی خوام دوستیام به خاطر این مسائل بهم بریزه.

نمی خوام دیگه هیچ ارتباطی با سین داشته باشم.

این فکرای مزخرف بچگونه از کی دوباره دامن من رو گرفته که خودم متوجهش نشدم؟

درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan