my disturbed mind

. pain demands to be felt .


کرم از خود درخته!

و زیر بار تابوهای بی معنی خرد می شویم و لام تا کام حرف نمی زنیم مبادا انگ بی آبرویی بهمان بچسبانند و تبدیل شویم به همانی که دنبال هوای نفسش رفت و تایید نزدیکان را از دست داد. 

از غرولندهای الکی پدر و نصیحت های بی پایان مادر خسته شده بود. برای ساعتی بیرون رفت. با دوست هایش در اطراف پارک شهر نشسته بودند و تقریبا خوش می گذراندند. کمی قهوه و پکی سیگار، دور از همه ی بایدها و نبایدها. می خندیدند و گاهی کامی از سیگار نیمه جانشان می گرفتند. مرد که آن ها را دید، گویی تمام بایدهای خودش که او را از آرزوهای زیبای جوانیش رانده بودند، یادش آمده باشد، فریاد زد که «شما از فلان جا می آیید؟» دخترها که به این دخالت های همیشگی همه عادت داشتند پاسخی نداند. مرد که از دخالتش ارضا نشده بود ایستاد، نگاهی به آن ها انداخت و تهدیدشان کرد که پلیس را در جریان می گذارد. به چه جرمی؟ یک نخ سیگار؟ خندیدن؟

دخترها به داخل پارک رفتند چون ذهنشان ترسیده بود از جواب پس دادن های بی مورد تکراری برای جرمی که اصلا مرتکب نشده بودند! 

در پارک هم با هر قدمی پیشنهاد و حرف های بی شرمانه می شنیدند. دلشان می خواست آن مرد حضور داشت و می دید چگونه آرامششان را به هم زده. البته نه! اگر او آنجا بود، حتما بادی به غبغب می انداخت و می گفت ایراد از پوشش نامناسب و تحریک آمیز شماست. و بعد هم یادآور مثل «کرم از خود درخته» می شد و نیشخند زنان، به تشویق کار زشت دیگر مردان می پرداخت.

این جماعت عادت کرده اند عقده های زندگی خود را روی جوانان خالی کنند و چه کسی بهتر از چند دختر مجرد که سرپرستیشان با مردی از جنس خودشان است؟ سرپرستی که نه، در واقع کل زندگیشان در دست مردانی است از همان تبار تابوهای مسخره. 

نمیدانم می رسد آن روز که بپذیرند عقاید دیگران به عقاید آن ها آسیبی نمیزند اگر واقعا به آنچه می گویند ایمان داشته باشند!؟

سعی کنیم به این تابوها دامن نزنیم!!!!


و تنها امید . . .

هنوز هم از دیوانگی آن شب گیج است. اما در حقیقت از اینکه آن کار را بالاخره انجام داده بسیار خرسند است. گویی روحش نیاز دارد گاهی بداند کمی دیوانگی در وجودش است. شاید دیگر اصلا آن اتفاق نیفتد یا ممکن است دری را باز کرده باشد که انتهای راهش ناپیداست. هر چه که است، راضی است از اینکه کمی از تمام عذاب وجدان گناه های تعریف شده برایش کم کرده. انگار تازه می فهمد اصلا گناهی در کار نیست.

مخفیانه شادی می کند. مخفیانه سعی دارد آنطور که دلش می گوید زندگی کند، اما تا کی؟ این مخفی کاری مضحک تا کی ادامه دارد؟ تنها امید است که او را به ادامه مسیر منتخبش می راند. لذت های یواشکی را آن قدر تجربه کرده که گاهی می ترسد از آن که مجبور باشد همانطور یواشکی ادامه دهد.

دلش می خواهد تمام اتفاقات روز را با جزئیاتش برای مادرش بازگو کند. اینکه چقدر خوش گذشت با دوست هایش(پسر و دختر) کل راه را تا آبشار پیاده رفتند، گرمای آتش را با لذت درونشان آمیختند و آنقدر خندیدند که دنیا برای ساعتی به حال خود رهایشان کرده بود، یا قصه ی آن پیرزن را بگوید که چقدر آن شب او و دوست هایش را نصیحت کرده بود که سیگار نکشند، لذت بلند خندیدن را در خیابان های پرت شهر با دوست هایش توصیف کند و بلند بلند دوباره به همه خاطرات خوشش بخندند-با مادرش-.

دریغ که که تنها دغدغه مادرش هنوز همان چادری است که سال ها پیش کنار گذاشته بود. 

دوست دارد با دوستپسرش سفر کند بی آنکه نگران تمام حواشی مزخرف مردم سنتی احمق باشد.

و فقط امید به پایان این مرحله دارد.


خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

تصمیم جدیدی می گیرد.
 دوست دارد روزانه بلاگش را اپدیت کند اما همیشه نمی تواند. دوست دارد نوع نوشتار متن پست هایش شبیه کتاب هایی باشد که یار غار زمان تنهاییش شده اما می ترسد ار اینطور نوشتن. از اینکه تواناییش را نداشته باشد یا حتی مخاطب هایش را از دست بدهد. اما چه مهم؟ بلاگش دریچه ایست برای تخلیه روحش؛ پس نیازی نیست از دور شدن مخاطب هایش بترسد چون روحش نیاز به فضای بیشتری برای جولان احساساتش دارد.
صبح ها دیر یا زود باید از تخت خواب جدا شود و دنبال زندگی رود که هنوز نمی داند همانی است که او می خواهد یا نه. با آدم هایی مواجه است که تمام عمرشان هر چه خواسته اند در کسری از لحظه آماده بوده و با این وجود دو قورت و نیمشان از این دنیا باقی است. گویی خدا دنیا را برای ارضای خواسته های آن ها بنا کرده باشد. با افراد ثروتمندی معاشرت دارد که مشکلات دنیا را در دلتنگی معشوقه ای می بینند که آن سر دنیا است. با آدم های فقیری که عادت کرده اند خود را بزرگ و محترم نشان دهند. همه از الگویی خاص پیروی می کنند تا رنگ جماعتِ به قول خودشان لاکچری را بیابند و سراپایشان را به آن رنگ بیامیزند. دریغ که نمی دانند الگوهایشان ساخته اذهان مریض قدرتمندانی است که نمی خواهند قدرت را از دست بدهند. همان ها که این الگو های مسخره ی دست و پاگیر را به جامعه تزریق می کنند تا هر روز بیش از دیروز قدرت کسب کنند. گویی آن ها نمایندگان قدرتمندی خدا روی زمین اند. 
او هر روز با همه ی این آدم ها معاشرت می کند و هنوز نمی فهمد این همه تلاش برای هم رنگ جماعت شدنِ این جماعت احمق چیست؟ اصلا باید بگردد نسیم شمال را برای ایجاد این ضرب المثل مسخره ی «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» پیدا کند و نشانش دهد چه فاجعه ای شده این تفسیر غلط شعرش. 
هنوز نمی دانند خودشان چه رنگی هستند اما اصرار دارند خود را به رنگ تایید شده جامعه آغشته کنند.
جماعت! رنگ خودتان از همه ی رنگ های مسخره تکراری این روزها، زیبنده تر است. رنگ جماعت این روزها، رنگ مردمی است که هیچ نمی بینند جز خودشان و خواسته هایشان. رنگ خودتان را بیابید. 
شما چه رنگی هستید؟

صدای سکوت

باورم نمیشه، پاییز تموم شد و من کلا این سه ماه دوتا پست گذاشتم!

و در این مدت کسی ن سراغی گرفته و نظری رو دوتا پستی که گذاشتم داده. پس این 58نفر دنبال کننده کجان؟!

هرچی هم ک باشه، من همچنان معتقدم تو بلاگم میتونم از هرچی میخوام بنویسم بدون اینکه نگران باشم الان یکی ببینه میگه خب ب من چ؟

بگذریم؛

انگار واقعا کسی دلش نمیخواد بدونه داستان من چیه! انگار فقط هستم ک وجودمو به کائنات ثابت کرده باشم. 

تنها موندم. نمیدونم. شایدم احساس تنهایی میکنم. اما مگه نمیگن درست اونیه ک دلت میگه؟

دلم ی یار غار میخواد. یکی مثل شمس برای مولانا. نه اینکه من مولانا باشم اون شمس، یا مقایسه ای این وسط انجام بدم! ولی واقعا یکی رو میخوام که بتونم ساعت ها کنارش باشم بی اینکه حس کنم دارم آزارش میدم. بتونم ساعت ها کنارش باشم و سکوت کنیم. بتونیم به صدای سکوت هم گوش بدیم. یکی که نیاز نباشه نگران باشم حوصله اش از من سر میره و داره تحملم می کنه. 

فرقیم نمیکنه دختر باشه یا پسر!

اینا رو میگم ولی دلم نمیخواد پیله تنهاییم رو پاره کنم. دوست ندارم هیچکس رو وارد دنیای خودم بکنم. چندبار تا حالا این کارو کردم و نتیجه اش همون پشیمونی بوده! 

نمیدونم تو کدوم کتاب بود ک خوندم انسان ها همزمان که میخوان همه چیز رو تغییر بدن از عوض کردن اوضاعشون امتناع میکنن. 

شده داستان من!

به هرحال؛ 

دلم کسی رو میخواد که داستانم واسش جذاب باشه. و داستان اون برای من هم!

آسمون سنگینی میکنه روی دنیام.

درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan