my disturbed mind

. pain demands to be felt .


ریست اپشن ما کجاست؟

خب گویا همه چی حله.

همه ی ادمایی ک اظهار ب دوستی میکنن رو کنار گذاشتم. ازشون عذرخاهی و تشکر کردم و خدافظی!

وقتی بی داداشم 130روز زنده موندم چرا بدون اونا نتونم؟ تازه از اونا خدافظی هم کردم ولی از داداشم ن!

فقط کاش خاطره ای هم نبود.

تو خودم دنبال اپشن ریست فکتری میگردم. پیداش کنم و آل دیتا ویل بی اریزد فرام یو؟کنتینیو؟ و با کمال میل اوکی بزنم!

+ پوپکم،

آهوکم،

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا ک منم . . .

++ مرگ هم قشنگه ها! ’_’


دانشجو طوری

زندگی دانشجویی هم عالمی داره ها. اقلا واس من

ی ساعت توپ توپم ی ساعت غم عالم رو دوشمه /:

جونم براتون بگه این روزا مهدیس از دلتنگی دست ب همه کاری میزنه و ب هیچجا نمیرسه.

درس...دلم تنگشه خو...چت...کاش بود باش میچتیدم...بیرون...الان اگه بود هی ذوق میکرد دارم خوش میگذرونم....

کلا خلاصه ته همه کارام میرسه ب اینکه خدا داداشمو میخام!

بکذریم از اینکه حتی با هر اتفاق کوچیک فک میکنم کاش باعث مرگ میشد مثلا بلکه برم پیشش!

بگذریم

این روزا ی جور عجیبی دوستای قدیمی دوباره بهم پیام میدن ک اصن بسی جای تامل پیدا کرده!فک کن کسی ک نزدیک دوسال هیچ ارتباطی نداشتیم بگه باز میخام دوست باشیم یا چندتای دگ! عجیبه خدایی -_-

فک نمیکردم درسای دانشگاه انقدر حجیم باشن یهو! امتحان دارم /:

حرف زیاده اما افسوس ک در این مقال نگنجد دی:

تا بعد، اگر بعدی بود . . .


لحظه ای دلم خواست سر به رویِ شانه ات خستگی دَر کُنَم....

سلام و عذر تقصیر واسه همه بی معرفتیام. این روزا مشغول بی معرفتیه دگران ب خود بودم و حواس پرت از داشتن دوستان مجازیه با معرفت تر از حقیقیاش.

باز هم از نو مینویسم
از دوستی میگم واستون ک چندسال همه حرفام مال اون بود و تنها ب خاطر دوستیش با پسری ک قبل ترها دوستم(ن دوست پسرم ها) بود دوستیش رو خیلیی ریز با من ب هم زد.
یا از کسی ک اصلا نمیدونم چ حسی بهم داره و ب چ چشمی نگام میکنه و البته دگ وقتشه همه فعل های مربوط ب اون رو هم ب ماضی صرف کنم. بهش گفته بودم اگر 1روز تو بی خبری ازت ولم کنی کلا دگ میخام ازت بیخبر باشم و 1 روز هم گذشت! این هم تمام
نمیدونم از ناشناسی ک خودش رو دوست قدیمیم معرفی میکنه و میگه فقط خاستم حالت رو بدونم خوشحال باشم یا شکاک!
خب اصن اینارو بیخیال
از زندگی دانشجویی جدید بگم براتون ک خوبه اما بی یار ک اونقدا خرسند نمیشیم. یارمون هم ک اول تابستونی گرفتن ازمون.
اخر هفته ها میرم خونه، بابا فقط اخم داره رو صورتش و کمر شکستش از اون ماجرا تو ذوق میزنه و تماما حق داره، اما هنوز هم ب چادرم گیر میده ولی دگ نمیپوشم. مامان ک کاملا مطمئنم نمیدونه از رفتن من ب خونه خوشحال باشه یا ناراحت ک چرا داداش دگ خونه نمیاد. سعی میکنه خوب باشه اما نیست.داداش کوچیکه ک قولی خودش ونتونی پیشه کرده و نمیدونم چ‌کار میتونم کنم اون افسرده نشه حداقل.
و من
اینجا
تنها،
بی دوست،
و نومیدوار از خونه
منتظرم وصال یار سر برسه.
و همچنان سعی میکنم ب خودم بقبولونم ک «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره . . . » 
Designed By Erfan Powered by Bayan