تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
. pain demands to be felt .


۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بابا رسما دیوانه شده.گاها سرشو محکم میکوبه در و دیوار و هرموقع هم بشینه با مشت میکوبه رو زمین.

مامان افسردگی شدید داره.یهو زیر گریه میزنه.اصلاح نمیکنه و کلا زوری غذا میخوره.

داداش کوچیکه تو سن بلوغ مزخرف بیخوده. حرف هیچکیو قبول نداره و منم منم راه میندازه.

+ خدا، اون بالا خوش میگذره نه؟

   راحت بشین ب ریش من بخند.


هیزل گریس ۹۵-۶-۲۹ ۶ ۳ ۵۷۶

هیزل گریس ۹۵-۶-۲۹ ۶ ۳ ۵۷۶


چ محشری میشه روز عید وقتی وسایلشو از تهران بیارن. 


+ دوست عزیز تو ک کار خودتو میکنی پس دگ ک...شر بودنِ وجودتو با شر و ورایی ک میگی ثابت نکن!


هیزل گریس ۹۵-۶-۲۱ ۱ ۳ ۳۰۱

هیزل گریس ۹۵-۶-۲۱ ۱ ۳ ۳۰۱


هر دقیقه 60 بار ب خودم باید بگم 

به من ربطییییییی نداااااره 

ک... لق همتوووووون دور و بریا....

ک... لق من ک حرص شما رو میخورم



هیزل گریس ۹۵-۶-۱۹ ۴ ۵ ۲۵۲

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۹ ۴ ۵ ۲۵۲


همیشه ی موتوری کله خر باید باشه ک وقتی با بابا بیرونم تمام فکرشو باز درگیر‌کنه؟!

دمت گرم خدا، گرفتیش دگ. ول نمیکنی؟


هیزل گریس ۹۵-۶-۱۹ ۱ ۲ ۳۳۵

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۹ ۱ ۲ ۳۳۵


+ از پنج شنبه ها متنفرم

++ یعنی ب معنای واقعی کلمه مردم مارا نمودند 😠😡

+++ مرزی بین خرافه و دین هست!؟ 

++++ هم میدونم طرفم چ گاویه هم باز بش رو میدم. |: 

+++++ دلتنگی یعنی بدونی نیست و منتظر باشی بیاد خونه . . .


هیزل گریس ۹۵-۶-۱۸ ۱ ۱ ۳۷۰

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۸ ۱ ۱ ۳۷۰


شما هم اینطوری این ک 24ای اِن تا شخصیت مختلف، تو ذهنتون راجع ب تک تک اعمالتون نظر میدن یا فقط من اسکیزوفرنیاتیکم( دی: )؟!

+ کم کم ب همه محبتاتون پاسخ میدم فقط کمی صبر کنین لطفا

++ ممنون


هیزل گریس ۹۵-۶-۱۶ ۳ ۴ ۳۴۴

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۶ ۳ ۴ ۳۴۴


غروب جمعه دهن آدمو سرویس میکنه خدایی . . .

سرویس شدم بابا!

چند شنبه هست امروز؟!


هیزل گریس ۹۵-۶-۱۶ ۱ ۳ ۲۲۴

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۶ ۱ ۳ ۲۲۴


 دوماه پیش همین روز قرار بود بعد از کلی درس خوندن و راجع ب مراسم خواستگاری و عقد داداش حرف زدن بخوابیم و صبح فرداش با تمام توان باز درس بخونم. اما، گویا هیچوقت قرار نبود اونطوری بگذره. 

بی خبر از همه جا و با کمی دل شوره ی از ناکجاآباد اومده دنبال شماره موبایل یکی از بچه ها بودم از این و اون ک فرداش تو کتابخونه واسم فلان کتاب رو بیاره. موبایل بابا زنگ خورد. مکالمه ی کوتاه و نسبتا عادی ای بود و بعد، رفت دم در خونه. همچنان ک داشتم اس ام اس میدادم ب این و اون بلکه شمارشو گیر بیارم درست یادم نیست اول دایی اومد یا شوهرعمه؟! بعد چند دقیقه بازم یادم نیست کدوم یکی از فامیل بود؛ اونم اومد. داشتم مشکوک میشدم. موبایل رو گذاشتم رو میز، سارافون راحتی پوشیدم و رفتم پیش آقایون م دم در بودن. تا اونموقع چندتا از دوستای داداش هم اومده بودن. پچ پچ میکردن و کسی جواب درستی نمیداد.
میگفتن داداش تصادف کرده ولی نگران نباشینا، چیزیش نیست.
پس چرا همتون اومدین اینجا؟؟ واسه ی تصادف ساده؟
همون شب نمیدونم کی، اما مامان و بابا و خاله و شوهر خاله و دایی رفتن تهران._داداش تهران زندگی میکرد_
ب خیال ساده بودن تصادف من و داداش کوچیک تر رو بردن خونه عمه. نمیدونستم چ کنم؟ از دوستای تهرانش پرسیدن چی شده!؟ اونا هم جوابی ندادن.
حالا میفهمم اونموقع هیچکی هیچ جوابی نداشت ک بده. چی میخواستن بگن بیچاره ها؟ چطور باید میگفتن داداش 26 سالت درجا رفته. موقعِ اون تصادف لعنتی. تو همون شب لعنتی!
هیچکی نمیدونست اینو چطور ب ما بگه.
و فرداش  . . .
زجه های مامان، فریادای بابا، ناله های داداش کوچیکه، و سکوت من.
اونموقع فقط میدونستنم دگ بچه ی بزرگ خانواده ام و باید ب خاطر بقیه هیچی نگم و هواشونو داشته باشم. همون روزا ک هیچی نمیگفتم، وقتی مامانبزرگی میگفت این داغه الان نمیفهمه چی شده تو ذهنم مسخرش میکردم. میخواستم ب همشون بگم خفه شیید بابا!
نمیشد.
الان میفهمم وقتی میگفتن داد بزن مهدیس! و من کار خودمو میکردم چ غلط بزرگی کردم.
دگ هیچوقت نمیتونم داد بزنم، با صدای بلند گریه کنم چون بقیه آروم تر از قبل هستن و من تازه بخام شروع کنم، بیشتر اذیت میشن.
هنوز صدای زجه های اون روز لعنتی رو میشنوم. تک تک لحظات اون روز لعنتی جلو چشممه، اما هیچی یادم نیست.
امیدوارم هیچکی نفهمه امروز چندمه!
+ ب سفارش دوست عزیزی سعی میکنم بیشتر پست بذارم اما مثبت بودنشون رو ضمانت نمیکنم.

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۳ ۷ ۴ ۴۵۲

هیزل گریس ۹۵-۶-۱۳ ۷ ۴ ۴۵۲


هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!


بایگانی