my disturbed mind

. pain demands to be felt .


مثل در آغوش کشیدن پاتریک

می ارزید کلاس 9ونیم رو خواب بمونم، جزوه هام نصفه نیمه بمونه، ب جلسه ی انجمن دیر برسم و کلاس عصر رو بپیچونم!
تند تند برم کتابارو خالی کنم و نگران از اینکه قرار اول با تاخیر همراه نشه مکان رو تو گوگل مپ پیدا کنم و بالاخره برسم!
همچنان که پله هارو یکی دوتا میکردم تو فکر این بودم که الان هر دختری ممکنه خودش باشه، کاش آدرس لباساشو میگرفتم حداقل!

+ ببخشید اینجا کلاسه؟
- ن اکرانه

و وارد شدم. 
نگاه کلی به همه و منتظر بودم یکی لباسامو بشناسه و بگه هیزل تویی؟

اما خب گفت:
- شما میخاستی شخص خاصی رو ببینی؟
+ [لبخندزنان]یک دیو؟ ( حالا اگه یک دیو نمی بود چی /:)

و بالاخره شناختیم همو و بغل. خیلی غیرارادی و دلی بغلش کردم. 

اومدم بگم شمایلت چ نیکوست؛ آقاهه فیلم رو شروع کرد و ماهم 3ساعت در سکوتی تقریبی کنار هم نشستیم و مجموعا شاید 5دقیقه باهم حرف زده باشیم. '_'

نقد تموم شد و هوا تاریک بود. خداحافظی مختصر ب دلیل ذیق وقت و حضور دوستان خوب یک دیو.

بهله... القصه ک ی دیدار بلاگری رو بالاخره تجربه کردم. همراه با لبخندهای گشاد و ذوق سرشار از واقعی شدن دوست مجازی دیومون (؛

من حیث المجموع، "یک دیو" فرشته تر از چیزی بود ک فکر میکردم.

+ حالا که گفتی باب اسفنجی [ایموجی همون لبخند گشاد عصر تو انجمن]


درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan