my disturbed mind

. pain demands to be felt .


بخت پریشان

اولا ک

بلاگرای همدانی حیفتون نمیاد ای هوا رو ول کنیم و دورهمی نریم؟ (همدانیا دست ب دست بچرخونن)

و خب مثل همیشه بازم حس پست کردن رو دارم و کلی حرف، اما دریغ از چندتا کلمه

چرا دانشجویان سال بالایی میگن هفته اول نرید چس ترم بازیه بعد هفته دوم میری میبینی همونا کلاسو تشکیل دادن و استاد هم کلی درس داده؟ /:

درس داده ک داده اصن. والاع

یسری از اهداف تعطیلات بین ترم رو انجام دادم اما خب یسریش موند. -_-

امروز همدان برفی بود شدیدا. ما ام گفتیم تا این فضای برفی و خط موزاییکای زیر برف از بین نرفته پاشیم بریم دور دور (دونفری و پیاده البته /:)

هوا خیلی خوب بود اما خب واقعا دلم میخاست س بود و با اون رفته بودم. عاقا دوزپسرم اگه میگیرید بعدا باهم تریپ سوشال فرندی برندارید دلتون تنگ رابطه قبلیه نشه و لطفا همشهری باشید بیخودی دلتنگ نشید. (ایش اصن) 

همینطور ک تو خیابونا میگشتیم رفتگرای بیچاره ک با پیروزی انقلاب وضع زندگی عالی ای پیدا کردن و همگی مسلمان تر شدن داشتن آثار جشن پیروزیشو جمع میکردن تو اون هموا سرد؛ رسیدم ب ی کتاب شهر و خب منم دگ دلم رفت اصن. والاع!

رفتیم تو. فضا عالی. پر کتاب! همه ی اون لیست کتابی ک خیلی وقته از خیلی حاها سراغشونو گرفتم و نداشتن اونجا بود. و اینکه بالاخره "بخت پریشان" رو پیدا کردم. اصن در گنج خودم نمیپوستم! بعد کمی بیشتر ک گشتم کلی پیکسل "چهرازی" عشق رو پیدا کردم و خلاصه شما بگو شیر مرغ، بود اونجا

آما... خب بالاخره بوسی نبودن اونایی ک من میخاستم ک و بودجه بنده فقط ب ی پیکسل و همون بخت پریشان رسید. زین پس چیزی نمیخورم میرم اونجا فقد!!!عصن!



راستی ب اون رنگ سبزی ک همیشه بین لاکا دنبالش میگشتم رسیدم. {ذوقینگ}

+ بهر جهت

هیچکدوم از اینا دل بنده رو گشاد نمیکنه. 

تنگه دلمون!

++ دورهمی همدان!

+++ کاش حالا ک کلی از چیزایی ک میخاستم دارم جذب میکنم باز میم رو جذب کنم. دلم تنگ اونم شده. یعنی هنوز منو یادشه؟ 

++++ زین پس مرا با نام "هیزل گریس" بخوانید. تشکرات!

+++++عاقا جمع کنید بیاید بیانی ها!( اونور اپدیته)


this pain is all that has left of him

فاک!

ب قولی غرض رنجیدن ما بود از دنیا ک حاصل شد. حالا هی کشش بده!

میترسم خدا فک کنه دارم بش تیکه میندازم انقدر ک میگم خدایا شکرت. -_-

خیلی دنیای آلت گونه ای داریم، دقت کردین؟

حالم بهم میخوره

از خودم

از بابام ک ب پسرش ک دیگه نمیتونه از خودش دفاع کنه تهمت دروغ میزنه و حرف هر ننه قمری رو قبول میکنه الا حرفای داداش! که داره میشه دوروترین ادمی ک دیدم. ک تو خونه اعصاب همه رو با رفتار مضحک و بچه گانش میگاد و جلو بقیه ادم خوبست. که رییییده ب زندگی تو خونه

کاش جرات داشتم 4تامون رو با هم خلاص میکردم و تمام. موندیم اینجا ک چی؟ زندگیه داریم اخه؟ رفتن بهتره بابا

همه آلودگیست این ایام

نمیدونم خودم، بابام، مامان، خدا، کی؟ باعث شده ب این نقطه تو زندگیم برسم ک نه تو خونه راحتم نه خابگاه. هیچجا خوش نمیگذره؛ فقط میگذره اونم ب مزخزف ترین حالت ممکن

نمیتونم

نتونستم فضای خونه رو درست کنم. گویا نمیتونم

داره کم کم باورم میشه هیچ چیز زندگیم دست خودم نیست

نمیشه ما الان بغ کنیم خدا بگه "اقا مرخصی، جای شما دیگه اینجا نیست"؟

این آدمیزادم همش جمع اضداده.
یجا خوبیم یجا ریده
قبلا هم گفتم. راه فرار از این فضای خستگیه خونه فقط داداش بود. میخایم بریم پیشش ک اونم دیگه نیست.

یکی نیست بگه اقلا اون طومار بلندبالای کتاباتو تیک بزن!

"به آدمهایی محتاج هستیم 
که به آینده بچه هایشان فکر کنند 
نه به گذشته پدرهایشان.
- کلیدر"

+ من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
 من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

++ من هنوز ب دیدار بلاگرها امید دارم. همدان؟

3:28 صبح

ب امتحانات دانشگاه نمیخورد انقدر نفس گیر باشن ضمن اینکه من پشیزی ب میانترما اهمیت نداده بودم و الان میفهمم میانترم همون امتحان ترمه و ب همون اندازه ارزش خوندن داشته!
یکی از درسا رو با حول و قوه الهی و لطف استاد پاس شدم و خداروشکر تو کارنامه ترم اولم افتادگی و مشروطی دیده نخاهد شد!
زندگی یطوری شده واسم! اتفاقات یطوری میفتن ک انگار چندتا پلن مختلف واست ریخته شده و بسته ب انتخابایی ک انجام میدی لحظه بعد رو رقم میزنی!
اگه اینطوری باشه تصادف داداش بخاطر چی بود؟
ایده های مسابقه رو ارسال کردیم. احتمال اکسپت شدنشون پایینه اما احتمالا 80% شون میرن رو پوستر و اینکه بهرحال تو این تیم با چندتا ترم بالایی پخته کار کردم و تهش تو همچین مسابقه ای حضور خاهم داشت خیلی خوبه. و اینکه سال دیگه تیم جدید ایده بازار رو  ما کوچ میکنیم بازم خیلی خوبه. بچه های تیم با وجود اختلاف سنی تقریبا زیاد_از من 18ساله تا اقای الف 25 ساله_ تقریبا روابط دوستانه ی خوبی برقرار کردن و اینده باحالی داره انگار(امیدوارم)
پروژه جوملا رو اصلا جلو نبردم و یکی از اهداف تعطیلات میانترم اینه. و اینکه باید ی ترجمه انجام بدم واسه انجمن و یسری ویدیو رو واسه سایت انجمن اماده و ترجمه کنم.
اگه تعطیلات میانترم مثل باقی تعطیلات نگذره کلی هدف دارم واسش. اینجا مینویسم ک یادم باشه
- تکمیل پروژه جوملا ب بهترین شکل
- کار با prezi رو یاد بگیرم
- هرروز باشگاه قبلی رو برم (این قطعا یادم نمیره)
- دو کتاب نصفه دارم و اونارو تموم کنم
- ترجمه ها رو انجام بدم
- هرشب واسه خونواده وقت بذارم.(میخام سعی کنم جو رو برگردونم مثل قبل هرچند اونطوری نمیشه دیگه اما شاید بشه بهترش کرد)
- عضویتمو تو کتابخونه تمدید کنم و حتما ی کتاب جدید بخونم و واسه ترم جدید کتاب جدید کرایه کنم
- استخر
-با داداش کوچیکه(الان دیگه نیاز نیست بگم کوچیکه چون فقط یکیشون موندن واسم ) فیلم ببینم بلکه روابطمون تقویت شه

+تعطیلات بین ترمم زیاده ها. اگه انجام بدم میرسم ب همشون
خب برگردم ب حرفام
برم خونه باید تظاهر کنم کل این یک ماه رو نماز خوندم و نمیدونم خونه چطوری نخونم؟! چرا نمیفهمن دیگه نمیتونن عقایدشون ب من تحمیل کنن؟
پلاسکو واقعا فاجعه بود و امیدوارم انتظار خانواده های قربانیا زودتر تموم شه چون واقعا دیوونه کنندست.
از همه ی لبخندام، من خوبم هام، تظاهر ب پرانرژی بودنام و کلا همه ظاهرا زندگی کردنام ک بگذریم داغونم. داغون
اما حس میکنم همه این حال بدمم با ی بغل سفت داداش خوبه شه. پس خوب نمیشه دیگه، هان؟
اصن نمیدونم ب فکر من هست یا ن. اصن مطمئن نیستم همه ی اینایی ک خاب میبینن از تلقین و فکر زیادیه یا واقعا هنوز با ما ارتباط داره. خاب خودم ک اصلا نیومده تا حالا
اووووووف خیلی حرف دارم و ...
یعنی امکانش هست تو ی دنیای موازی دیگه الان خیلی خوشحال زندکی قابل انتظارمون رو میکردیم؟
یا اگرم همچین دنیایی هست باز زندگی همینقدر سگی بود؟
نمیدونم
نمیفهمم
چی میشد اگه اون بهار پرانرژی رو تابستون هم اثر میذاشت. بهار 95 بهترین بهار عمرم بود اما سالی ک ریده بود اصلا از بهارش پیدا نبود! امسال 13 نحسیشو حسابی ب رخم کشید و نمیتونم دگ این نحسیِ نجسشو از زندگی خودم و خانوادم پاک کنم!
همه زندگیم شده ظاهرسازی!
کاش زودتر تموم شه
شما هم دوستاتون **کش بازی درمیارن یا فقط من ریدم با کسانی ک فک میکنم دوستمن؟! دوستی ندارم. کسی نیست ک وقتی کانتکتامو نگا میکنم بتونم بش بزنگم و بگم دارم له میشم. هیچکی
هرچند  با همه ی سرشلوغیایی ک واسه خودم ب وجود اوردم دارم سعی میکنم اوضاع رو بهتر کنم اما این هیچی از گوهی بودن چیزی ک توش دارم غرق میشم کم نمیکنه!
 + بازم دورهمی همدان رو تکرار میکنم. دوستان همکاری کنید لطفا -_- (تا اینجا یک نفر دوست عزیز اعلام امادگی کرده)


درباره من
هرگز کسـی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست، که من به زندگی نشسته ام!
Designed By Erfan Powered by Bayan