my disturbed mind

. pain demands to be felt .


500روز

بی حوصله ام. 

الان دیگه نه نزدیک سیکل پریودمه، نه اتفاق خاصی افتاده، ن هیچی

بی حوصلگیم از بی حوصلگیه

کوئیلو درست میگه که کلمات حس کاذبی ب آدم میدن. انگار ک حرفتو زدی، منظورو رسوندی. ولی هیچوقت با حرف زدن این اتفاق نمیفته.

دلتنگم.

چند روز پیش خونه بودم. اصن با خونه رفتن دلتنگیم رفع نمیشه. اصلا بیش از اینکه از دلتنگیم کم کنه، بهش اضافه میکنه. میرم خونه عکساش رو دیواره ولی خودش نیست. همه هستن ولی اون نیست. 

میخوام باشه

با تمام وجود میخوام باشه

دیگه نمیتونم همینطوری ادامه بدم. 

500روز از اون شب کذایی گذشته و من هنوز منتظرم برگرده. منتظرم بهم زنگ بزنه.

دیگه نمیخوام تصمیمای مهم زندگیمو بدون اون بگیرم. نمیتونم

هرقدرم با خودم بگم اون الان دبگه همه جا هست؛ خب باشه. وقتی نمیتونم بغلش کنم چه فایده داره. 

وقتی حرفام باش یه مونولوگ شبانه اس، چه فایده که حالا دیگه در بند جسم نیست.

من ک هستم!

نمیگذره چرا؟ تموم شو دیگه!

رسما دارم رد میدم.

با هیچکس نمیتونم حرف بزنم. مطلقا هیچکس

دلم ی همراه میخواد. ک همه ی اینارو بهش بگم و گوش کنه و کل شهر رو قدم ب قدم بیاد بام.

بسه دیگه این تنهایی

دورم شلوغ و پر دوست، اما پیش همشون احساس تنهایی میکنم.

انگاری هیچکی نیست

انگاری حالا ک داداش نیست، بقیه ام هرقدر پر رنگ باشن بازم نیستن!

خسته ام


right again

نمیدونم چی بنویسم! این از اون پستاست ک اصلا نیاز نیست بخونیدش، پس اگه وقت ندارید ctrl+f4!

گویا هفته ی آینده رو قراره تنها باشم تو اتاق. این خوبه. خوشم میاد کسی پیشم نباشه اما خوشم نمیاد کسی پشتم نباشه! بازم اون احساسات بی اعتمادی ب دیگران داره بر میگرده و اصلا دوسشون ندارم.!

فک کنم من تا ترم آخر هم روز اول دانشگاه رو برم سر کلاس. :دی

اصن نمیدونم چی بنویسم!!!!!!!!!!!!!ولی کلی چیز گفتنی دارم!

مثلا اینکه ما را ب سخت جانی خود این گمان نبود، یا مثلا اینکه بسیار دلتنگم، اخیرا حسرتای مونده رو دلم از تیرماه پارسال دارن بالا میگیرن. کاش بتونم تابستون امسال رو کارآموزی بگیرم ک بیشتر خونه نباشم! 

چای میخورین؟ /:


هر وقت مُردم.

هروقت مردم لطفا برایم ناراحت نشوید، تنها همان هنگام مرگ است ک مطمئنم خوشحال ترینم؛ چون حتی اگر ب همین سن اکنون-یعنی ۱۸سال و چند ماهه- هم باشم، زندگی را کافی میدانستم-شاید هم امیدی ب آنکه زندگی بتواند ارضایم کند نداشتم-.

اگر ناراحت شدید، لااقل اشک نریزید، میدانید ک فایده ای ندارد. باید از تجربه ی مرگ برادرم این درس را گرفته باشید.

اگر آن هم نتوانستید لطفا اصلا فریاد سر ندهید، خانواده ام-اگر آنموقع هنوز باشند- بیشتر عذاب می کشند.

کاش می شد اصلا دفنم نکنید. بیشتر مایلم در آب بیفتم یا چیزی مثل آن؛ نگران نباشید، میدانم این مورد نشدنی است. حالا ک دفنم می کنید فقط پنجشنبه ها ب آن تکه سنگ دومتری مشکی ک شعری شاید رویش حک شده باشد، سر نزنید. راستش میدانم بعد از مرگم برایم مهم نیست چه کسی و کِی ب دیدار آن می رود. باور کنید آن تکه سنگی ک نامش قبر است ن متعلق ب من است و ن برایم حالتی مقدس دارد. 

لطفا مراسم هایم را کش ندهید، میدانم نمیتوانید اصلا مراسم نگیرید اما حالا ک میگیرید فقط یک بار آن هم برای بستن دهان مردمی بگیرید ک در مردنم هم دخالت می کنند. 

پس از مرگم برای رسیدگی ب خود و خانواده هایتان دوره معین مشخص نکنید. اتفاقا دوست ندارم اگر بهتان سر زدم نامرتب و پرمو ببینمتان. 

باز هم میدانم نپوشیدن مشکی نشدنی است، پس نمیگویم نپوشید اما لطفا خیلی زود رنگشان کنید و اجازه ندهید خانواده ام روزگاری را در سیاهی مطلق بگذرانند. هیچ دلم نمی خواهد بخاطر سفر من ب ناکجا، دنیا را ب سیاهی و غم بکشانید، باور کنید من عاشق مسافرت هستم.

راستی در مراسمتان از این مداح های ادااطواریِ تو ویترینی هم نیاورید، هیچ دلم نمیخواهد راجع ب حسن هایم درحالیکه اصلا مرا قبل مرگم ندیده، مرثیه بخواند، میدانم دل خانواده ام ب اندازه کافی خون است و نیازی ب اداهای آن غریبه نیست.

اگر خواستید خیرات بدهید-ک ب آن هم اعتقاد ندارم اما دلم نمی خواهد اگر با این کار آرام می شوید جلویتان را بگیرم- فقط ب خیریه ها و بیشتر ب کودکان بی پناه بدهید. اصلا نمی خواهم آن را ب کسانی بدهید ک برای ثواب خودشان، سر آن قبر سیاه فاتحه می دهند و انتظار تشکر و پذیرایی دارند. 

اگر هر کس در مراسمم لباس رنگی پوشیده بود یا مرتب بود و کمی رنگ و رو داشت، ب او خرده نگیرید؛ او‌ک نمرده است.

لطفا ب دوستانم-آنها ک حدس میزنم شاید دلشان بخواهد ب آن قبر ک مال من نیست سر بزنند- بگویید وقتی خانواده ام آنجا هستند، نروند. نمیخواهم نبود مرا با وجود آنها مقایسه کنند.

بهتان اطمینان میدهم پس از مرگم، آنقدر کار نیمه دارم ک تا مدت ها ن ب بهشت میروم و ن ب جهنم. خیالتان از این بابت راحت. خود خدا هم تا کارهایم را ب سرانجام نرسانم حرفی از این مسائل بی اهمیت نمیزند. دلم میخواهد از اولین سفر ماوراییم نهایت لذت را ببرم پس لطفا با غصه خوردنتان باعث کند شدنم نشوید. بازهم میگویم، این سفر برایم بسیار لذت بخش خواهد بود.

خواهش میکنم هیچ کدامتان خواب هایتان را برای خانواده ام بازگو نکند، من اگر حرف ناگفته ای با آنها داشته باشم یا اگر بخواهم از سلامتی و خوشحالیم مطمئنشان کنم، ب خودشان می گویم. 

لطفا تعابیرتان از مرگ و زندگی را در‌هر دیدار کوتاه و بلند با خانواده ام در میان نگذارید، ن زندگی ماندنیست و ن مرگ نابودی. در انموقع من فقط واگن قطار زندگی ام را عوض کرده ام و در واگن دیگری ب زندگی مشغولم.

ضمنا؛ اگر روزی مرده ام ک فرزندی داشته ام، لطفا و حتما ب خودتان اجازه ی دخالت در امور زندگیش را ندهید. او خودش میداند چگونه زندگی کند.

هیزل گریس لنکستر، شهریور ۹۶


مثلا تصمیم نهایی

یکشنبه صبح میرم و برمیگردم.

اینجا چندتا از دوستامو میبینم و روزمرگی، اما خابگاه خیلی خالیه الان!

همین!

+ بیان آپدیت شده! بهترینش هم نوتیف پاسخاست ^_^


مُرَدَد!

طبق تقویم قبلی، فردا باید کلاسا شروع می شد و منم با خیال راحت می رفتمو خودم میدونم مدتی ک از خونه دور باشم باعث میشه دلم براشون تنگ شه و فکر کنم خوشم میاد ازشون. اما، ب خاطر برنامه ریزی دقیق مسئولین خرفت دانشگاه، طبق تقویم جدید کلاسا یک هفته ی دیگه شروع میشه و من موندم مردد ک برم بمونم یا برم برای جلسه و روز استقبال و داستانا، بعدش برگردم. 

حدس میزنم الان خوابگاه بسیار خلوت باشه و این ظاهر وهم انگیزی (/:) ب قضیه میده. همیشه از تنها بودن خوشم میاد اما اینکه بدونم تو 3 طبقه ساختمون با اون حیاط پردرختش، هیچکی نیست جز من و مسئول خوابگاه و شاید چندنفر دیگه دوست داشتنی نیست. 

یکشنبه جلسه اس و س شنبه استقباله. دوشنبه دال میاد خوابگاه. بعلاوه باید ی سر برم پیش مهندس میم ک چندروز پیش منشیش زنگ زد گفت اومدی اینجا بیا دفتر کارت داره. خب یعنی تقریبا اونقدرام بیکار نیستم. 

مثلا اگه شنبه غروب برم شب رو باید تنها بگذرونم و فردا صبحش برم دانشگاه. احتمالا یکشنبه ظهر، ناهار رو بیرون میخورم و برمیگردم اتاق. عصرش میرم پیاده روی و کمی خرید مونده دارم و باید ی سر ب خشکشویی هم بزنم. اون شب هم باید تنها بگذرونم؛ میتونم کتاب بخونم و فیلم ببینم. شام هم همبر آماده سرخ کنم. دوشنبه صبح رو میرم اداره ببینم میم چیکارم داره و احتمالا بعدش بازم پیاده روی میکنم تا خوابگاه و شاید ی موهیتو تو راه بخورم. عصرش هم ک دال میاد و با اون مشغولم تا شب. اون شب دیگه تنها نیستمو س شنبه هم صبحشو لباسامو آماده میکنم برای عصر و نزدیک ظهر با دال میریم دانشگاه برای استقبال و احتمالا شام هم بیرون فست فودی چیزی میزنیم. شب هم فیلم و حرف. صبح چهارشنبه ب بعد من دیگه عملا کاری ندارم تا  جمعه. میتونم کتابامو تیک بزنم و ب دال تو آماده کردن خونه اش کمک کنم، یا میتونم کانتکتای گوشیمو مرتب کنم یا گالریمو خالی کنم. میتونم لبتاپم ک این روزا بهم ریخته شده رو هم ی دستی بکشم. شایدم بشه یک دیو رو ببینم! 

شایدم آخر هفته برگردم خونه. آخه وقتی تنهای تنها هم باشی زمان انگاری کش میاد.

بیشتر دوست دارم برم بمونم و کمی تنها باشم. شاید دیوونه ام اما فک میکنم نیاز دارم تو ی ساختمون س طبقه خالی چندروزی رو با خودم خلوت کنم. خونواده هم گیر نمیده چون فک میکنه همه ی اون روزا رو تو دانشگاه میگذورنم!

برم بمونم ب نظرتون؟


در حدفاصل زمین نفرین شده و آسمان سنگینِ چون سنگ گور و در ابدیت لحظه ی اکنون

1- دنیای بیان:
تبدیل شدم ب خواننده ی خاموشی ک حتی نظرش راجع ب پستا رو تو ذهنش هم مرور نمیکنه؛ نویسنده ای ک از فرط موضوعات مختلف ک هرکدوم فضای احساسی خاصی دارن، سکوت رو ترجیح داده و فقط میخونه. دوستان بلاگیش رو دنبال می کنه و کمابیش در جریان زندگی اندکیشون هست. و همین ها کافی نشون میده!

2- دنیای دوستان:
ب اون جایگاه بین دوستا ک همیشه فکر میکردم خیلی باید خاص باشه رسیدم و هیچ خاص بودنی رو تجربه نمیکنم. فقط مسئولیت های اجتماعیم در قبال آدم های زیادی بیشتر شده و اتفاقا گویا همین مسئله ابدا با شخصیت هیزل سازگار نیست و اذیتش می کنه.
دوستانم رو دوست دارم و فکر نمیکنم دیگه تلاشی برای ایجاد دوستی جدید بکنم. همین ها کافی نشون میده.

3- دنیای خونواده:
خونواده رو نمیشه تغییر داد و این حقیقتی مبرهنه. و مبرهن تر این ک اگر از فضای غالب خونوادت فاصله بگیری دیگه نمیتونی بهش برگردی و دیگه نمیتونی اون فضا رو تحمل کنی و این نفس گیره. سخت و سنگینه و هیچ راه حلی براش ندارم. نمی خوام خونوادم رو چون خونوادم هستن دوست داشته باشم اما اینطور ک پیداست راه دیگه ای ندارم. خیلی دوست داشتم منم میتونستم مثل خیلیای دیگه خونه رو مامن امن لحظات ترسناک زندگیم بدونم اما حقیقت داره نشون میده خونه باعث ایجاد یسری از اون لحظه هاست! بی صبرانه منتظر شروع دوباره زندگی نیمه مستقل دانشجویی هستم.

4- دنیای دانشگاه:
از مسئولیت هایی ک قبول کردم خسته شدم و منتظر تموم شدن دوره شونم. دیگه هیچ مسئولیتی ب جز درس خوندن رو نمی پذیرم. ب معدل بالا نیاز دارم چون باید برم. من نمیتونم ادامه ی زندگیم رو اینجا تصور کنم! 25ام کلاسا شروع میشه و همه هستن، منم میرم، چرا غیبت بخورم؟

5- دنیای من:
دنیام روز ب روز بزرگتر و وسیع تر میشه و هیچ تلاشی برای متوقف کردن این پروسه نمیکنم، میدونم بی فایده اس. این روزا فقط کتاب میخونم؛ در جواب همه ی ناحقی هایی ک گردنم میشه سکوت میکنم و همیشه با خودم تکرار میکنم "این به من ربط نداره، هیچی نگو!". نمیتونم وظایف اجتماعیم رو انجام بدم، اجتماع داره کم کم اذیتم میکنه و هرچی قوانین و چارچوباش بیشتر میشه حس خفگی بیشتری دارم. تحمل دست های چارچوبای بی مورد و خرافه رو گردنم داره سخت تر و سخت تر میشه و هیچ کاری برای عقب روندن این دست ها بلد نیستم!
دلتنگیم رو دیگه نمیتونم انکار کنم. خلا وجودش روز ب روز وجودم رو بیشتر اشغال میکنه. تصور زندگی بدون اون کابوس بود و حالا دقیقا دارم تو همون کابوس نقش بازی میکنم. 
کاش زودتر بیدار شم!
۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
Designed By Erfan Powered by Bayan